سیبل سبز
مقامات مسئول ضمن اظهار بیاطلاعی از وجود این مرض و انکار هرگونه مشکلات پیش آمده، در اظهار نظرهایی متناقض به مردم وعده دادند در اسرع وقت جهت شکار و قرنطینه کردن دامهای آلوده، اقدامات لازم را به عمل خواهند آورد؛ از جمله یکی از مقامات بلندپایه توامان ضمن انکار وجود هرگونه دام آلوده و به طور کل هرگونه دامی در این کشور، از مجروحین و حادثه دیدگان خواست تا شکایات خود را از راه قانونی و از طریق مراجع قضایی پیگیری نمایند.
تاکنون هیچگونه درمانی برای این بیماری کشف نشده است. محققان علت اصلی این مرض را اختلال در “جهانبینی” گاوها اعلام کردهاند.
19 comments July 1, 2009
گوسپند
19 comments June 23, 2009
جنایت
5 comments June 20, 2009
مقام معظم رهبری
8 comments June 19, 2009
نتیجهی انتخابات
18 comments June 13, 2009
زبان نفهم
8 comments June 11, 2009
انتخابات
3 comments June 10, 2009
مشغله
8 comments June 3, 2009
تغییر
12 comments May 31, 2009
نمک
8 comments May 20, 2009
سالگرد
یک سال گذشت و یک سال کوتهنوشتههایم را تحمل کردید. بارها از نوشتههایم سوء تعبیر شد و بارها معنا آنچنان پوشیده بود که گمانم کمتر کسی مغز کلام را دریافت! بارها خوشحال شدم و بارها غمگین و حتی یک بار از برخورد عجیب بعض دوستان آنچنان دلم گرفت که فکر تعطیلی اینجا فاصلهای تا خطور به ذهنم نداشت! ولیک دوستان صدیق و حمایت پیدا و پنهانشان منصرفم کرد و چه بد کرد!
از تک تک دوستانی که پیوسته یا گسسته همراهیام کردند سپاسگزارم. عزیزانی که پیوسته نظراتشان، مکمل و متمم و گاه معلم “کوتهنوشت”هایم بود. یک بار دوستی برایم کامنتی گذاشت و گفت: «پست فلانت رو خوندم، خودش هیچی ولی نظراتشان عالی بود!» و غیر از این هم نیست. چه بسیار بارها که به نویسندهی این نظرات ایمیل زدم و خلاقیتشان را تحسین کردم. جز سپاستان، چه میتوانم گفت؟
سخن کوتاه میکنم که گرچه کوتهنویسم، لیک اگر دست دهد، متاسفانه از هنر روده درازی هم بینصیب نیستم!
به قول دوستان: «غرض مزاحمت بود، که حاصل شد!»
—
سپاس
سوشیانس
22 comments May 18, 2009
خط قرمز
7 comments May 15, 2009
نوشدارو
کز عشق یادم میدهی؟
ماهی که آبی بایدش!
دریا نشانم میدهی؟
6 comments May 14, 2009
ارزانی
8 comments May 11, 2009
داستان کوتاه: قول
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهرهاش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیرهتر میشد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی میکنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریهای بیصدا تبدیل شد.
پسر که میدانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون میکشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ شماها واسه من چارهی دیگهیی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای نالهی مظلومانهاش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانهی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همهی زندگیم به همین بسته است. یا میتونم… یا میمیرم. به خدا قسم میتونم…»
پسر با لحنی خشک و بیاحساس: «قسم خدا به چه درد من میخوره وقتی…» و دنبالهی حرفش را به سکوت پی گرفت. نالهی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشکباری که به بوسههایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر میکنی میتونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال میکنی میتونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرمنرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خندهی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهرهی محبوبهاش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشندهی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیماندهاش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.
14 comments May 1, 2009
افتادن
“به”یادت افتادن، “دردناکتر”…
“از” یادت افتادن، “دردناکترین”.
18 comments April 25, 2009
دلتنگی
12 comments April 20, 2009