سیبل سبز

نوع جدید از بیماری جنون “گاو”ی در ایران کشف و شناسایی شد. این مرض که به سرعت در میان دامها و گله‌های حاشیه‌نشین انتشار یافته است، بیش از همه گاوها، گوسفندها و بزهای پُرپشم، تنومند و شاخدار را مبتلا و با ایجاد اختلال در عصب بینایی‌شان، کوررنگی ذاتی گاوها را که تنها قادر به تشخیص رنگ سرخ هستند به رنگ “سبز” تغییر داده است. از این رو در بسیاری از مناطق این کشور، مردمان سبزپوش، سبزخواه و سبزاندیش مورد هجوم این احشام قرار گرفته و دچار صدمات و جراحات بسیار گشته‌اند. در مواردی شدت صدمات و جراحات وارده به حدی بوده که قربانیان بیگناه را به دام مرگ کشانیده است.
مقامات مسئول ضمن اظهار بی‌اطلاعی از وجود این مرض و انکار هرگونه مشکلات پیش آمده، در اظهار نظرهایی متناقض به مردم وعده دادند در اسرع وقت جهت شکار و قرنطینه کردن دامهای آلوده، اقدامات لازم را به عمل خواهند آورد؛ از جمله یکی از مقامات بلندپایه توامان ضمن انکار وجود هرگونه دام آلوده و به طور کل هرگونه دامی در این کشور، از مجروحین و حادثه دیدگان خواست تا شکایات خود را از راه قانونی و از طریق مراجع قضایی پیگیری نمایند.
تاکنون هیچگونه درمانی برای این بیماری کشف نشده است. محققان علت اصلی این مرض را اختلال در “جهان‌بینی” گاوها اعلام کرده‌اند.

19 comments July 1, 2009

گوسپند

حقیرتر از آنان که دینشان را به دنیاشان فروخته‌اند، کسانی هستند که عقلشان را به دینشان واگذاشته‌اند…

19 comments June 23, 2009

جنایت

بیانات حکیمانه‌ی رهبر فرزانه‌ی ایران اسلامی همچون آب سردی بود که صفرا فزود و آتش ناآرامی‌ها و جنایات نیروهای دولتی علیه مردم بی‌گناه را بیش از پیش شعله ور ساخت.

5 comments June 20, 2009

مقام معظم رهبری

تایید یا ابطال، برای شما یک نفر فرقی نخواهد داشت! که خود بهتر می‌دانید: “وضعیت برای شما باخت-باخت است.”

8 comments June 19, 2009

نتیجه‌ی انتخابات

لیوانی که وارونه بر میز قرارش داده‌اند، نیمه‌ی پری برای دیدن ندارد!

18 comments June 13, 2009

زبان نفهم

دولت احمدی نژاد اصطلاح “به هر قیمتی” را بهتر از هر فرهنگ واژگانی، معنی کرد.

8 comments June 11, 2009

انتخابات

بالاتر از سپاهی که زنگی نیست؛ حتی “سگ زرد” هم بهتر از برادرش “شغال” است!

3 comments June 10, 2009

فشن

موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، داف و داف و داف!

11 comments June 8, 2009

مرد عوضی

آنان که “عوض” شدنشان بعید است؛ “عوضی” شدنشان قطعی است!

14 comments June 7, 2009

مشغله

از نبودن تا بودن، یک “نون” فاصله بیش نیست؛ هم آن «غم نان، اگر که بگذارد»…

8 comments June 3, 2009

تغییر

موج که می‌آید، همه را با خود می‌برد؛ بعضی بر آن “سوار” می‌شوند و به جایی می‌رسند، سایرین به زیر کشیده شده و با لجنها “ته‌نشین” می‌شوند.

12 comments May 31, 2009

انتخابات

لازمه‌ی ایجاد “شور”، سرکوب “شعور” است.

10 comments May 29, 2009

اشک

از مردی افتاد هر آن کس که عاشق شد؛
آخر…
«مرد که گریه نمی‌کند»!

11 comments May 24, 2009

سیلی

- از آرایش غلیظم هم نفهمیدی هیچ حالم خوش نیست؟

8 comments May 23, 2009

نمک

- …فقط یه کمی ضربانت تند و نامنظمه که اونم با توجه به خانم پرستاری که نوار قلبت رو گرفت، طبیعیه!

8 comments May 20, 2009

سالگرد

یک سال پیش که برای اولین بار ترکیب “کوته‌نوشت” را ساختم، هیچ گمانم نبود که اینچنین فراگیر شود و جز سردر این سرای مجازی، جای دیگری نیز مورد استفاده قرار گیرد. اما جستجوی کوچکی در گوگل جوابی غیر از اینم می‌دهد و چه بیش از این برای خوشحالی می‌خواهم؟
یک سال گذشت و یک سال کوته‌نوشته‌هایم را تحمل کردید. بارها از نوشته‌هایم سوء تعبیر شد و بارها معنا آنچنان پوشیده بود که گمانم کمتر کسی مغز کلام را دریافت! بارها خوشحال شدم و بارها غمگین و حتی یک بار از برخورد عجیب بعض دوستان آنچنان دلم گرفت که فکر تعطیلی اینجا فاصله‌ای تا خطور به ذهنم نداشت! ولیک دوستان صدیق و حمایت پیدا و پنهانشان منصرفم کرد و چه بد کرد!
از تک تک دوستانی که پیوسته یا گسسته همراهی‌ام کردند سپاسگزارم. عزیزانی که پیوسته نظراتشان، مکمل و متمم و گاه معلم “کوته‌نوشت”هایم بود. یک بار دوستی برایم کامنتی گذاشت و گفت: «پست فلانت رو خوندم، خودش هیچی ولی نظراتشان عالی بود!» و غیر از این هم نیست. چه بسیار بارها که به نویسنده‌ی این نظرات ایمیل زدم و خلاقیتشان را تحسین کردم. جز سپاستان، چه می‌توانم گفت؟
سخن کوتاه می‌کنم که گرچه کوته‌نویسم، لیک اگر دست دهد، متاسفانه از هنر روده درازی هم بی‌نصیب نیستم!
به قول دوستان: «غرض مزاحمت بود، که حاصل شد!»

سپاس
سوشیانس

22 comments May 18, 2009

خط قرمز

“استقلال” نهایت چیزی است که برایمان دست یافتنی است؛ گویا ”آزادی” بر ما حرام است!

7 comments May 15, 2009

نوشدارو

بیشینه خشکی مانده‌ام!
کز عشق یادم می‌دهی؟
ماهی که آبی بایدش!
دریا نشانم می‌دهی؟

6 comments May 14, 2009

ارزانی

هیچگاه از الطاف ناگهانی و بی‌بهانه خوشحال مشوید که پیوسته در حکم آب و علوفه‌ی پیش از “قربانی” است.

8 comments May 11, 2009

داستان کوتاه: قول

دخترک با چشمانی اشک‌بار که خواهش و استیصالش را فریاد می‌زد، گفت: «به خدا قول می‌دم درستش کنم. خودم خرابش کردم، خودم هم درستش می‌کنم».
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهره‌اش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیره‌تر می‌شد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی می‌کنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریه‌ای بی‌صدا تبدیل شد.
پسر که می‌دانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون می‌کشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ شماها واسه من چاره‌ی دیگه‌یی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای ناله‌ی مظلومانه‌اش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانه‌ی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همه‌ی زندگیم به همین بسته است. یا می‌تونم… یا می‌میرم. به خدا قسم می‌تونم…»
پسر با لحنی خشک و بی‌احساس: «قسم خدا به چه درد من می‌خوره وقتی…» و دنباله‌ی حرفش را به سکوت پی گرفت. ناله‌ی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشک‌باری که به بوسه‌هایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر می‌کنی می‌تونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال می‌کنی می‌تونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرم‌نرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خنده‌ی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهره‌ی محبوبه‌اش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشنده‌ی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیمانده‌اش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.

14 comments May 1, 2009

افتادن

“افتادن” فی‌نفسه دردناک است!
“به”یادت افتادن، “دردناکتر”…
“از” یادت افتادن، “دردناکترین”.

18 comments April 25, 2009

بوسه

بیچاره آن دندانپزشک که “مه‌رویی” بیمارش باشد…

8 comments April 23, 2009

بایگانی

عشق تو “درفت”ی بود که هیچگاه “پابلیش” نشد!

7 comments April 22, 2009

دلتنگی

درد دلتنگی درست از همان لحظه که برای خداحافظی به آغوشش می‌کشی، آغاز می‌شود…

12 comments April 20, 2009

آقای مهربان

- اِواه!… خواهر و مادرم رو می‌خوای چیکار؟… خودم فدات شم!

4 comments April 19, 2009

Previous Posts


خوراک کوته‌نوشت

Recent Posts

Top Posts

Recent Comments

Tags

Blogroll

ناوردپرسی‌ها

Archives

تماس با من

bahrami@gmail.com

Blog Stats

Feeds