سنگین

به خاطر کاهش شنوایی ناشی از کهولت است، وگرنه تاکنون صدای انقلاب را شنیده بود.

منتظران

ما را جز انتظار مرگ شما انتظار نیست
از انتظار مرگ کشنده‌تر هیچ انتظار نیست
ضحاک امرتان و جهد خون ز چنگتان
پایان و دردتان و دگر انتظار نیست

غمی در استخوانم می‌گدازد

زبان دلها بود

هرگاه با هیچ واژه‌ای توان بیان حس و حالم را نداشتم، سایه شعری برایش سروده داشت

شعر و ادب فارسی غولی بزرگ را از دست داد

شاید… مهربان‌ترین غولها را

به نام پدر

جای خالی‌ات خلائی است که شوق و ذوق زندگی را در خود کشیده و غم و رنج واپس داده است.
تلخ است نبودنت و سخت است مرور خاطراتت.
یک سال گذشت… بر ما، بیش از اینها.

Fast-forward

ـ دوست داری برگردی به دوران بچگی؟
– نه! دوست دارم زندگی زودتر بره جلو… زودتر تموم شه.

Self-loneliness-ishness

How not to be selfish…
In a world wherein you feel so lonely.
– BCC

یابنده یافت نشد

جوینده یا… بنده است، از بندگان دربار
یا کنده است از یار و دیار
یا مرده است بی مناسک و غمبار

شمع جان

شرم دارد ابر
از بارش سر این سرزمین
زان که دژخیمان نمودند بارور
آسمان میهن ما را
به خون

وصف حال

دلی سنگین و جان غمگین و فردایی که دیگر نیست.

بی‌آبان

آبان در این وطن سرابان شده است

این گربه اسیر چنگ زاغان شده است

داین پتکی و جان و تن چو سندان شده است

خشکیده لبی به گور و زندان شده است

گیر و کور

درگیری و دلگیری، این زندگی گیری

جامی چو تو لب گیری، تا داد چنین بادا

ببار ای بارون ببار

آب رفته است

امیدمان

خشکسالی، امان از وطن بریده

زادروز

تبریک می‌گویندت

روزی را

که سرآغاز تمامی رنجهاست

Penpal

اگر از احوال ما بخواهید، نفسی می‌آید و می‌رود؛ لیک مصداق آن قول معروف شده، کاین آمدن و رفتن از بهر چه بود و چه خواهد بود، هیچ نمی‌دانم.

Daily Massacre

With the death of every relationship, a language goes extinct.

مرد غرقه گشته جانی می کند

زندگی با افسردگی، همچون شنا در آب‌های خروشان است. با تمام وجود دست‌وپا می‌زنی و تلاش می‌کنی تا برای لحظه‌ای سر از آب بیرون بکشی و نفسی بگیری، ولی موجی دیگر بر سرت آوار می‌شود و نه‌فقط فروتر می‌روی که انرژی پیشین خود را نیز از دست داده‌ای. و این چرخه آنقدر تکرار می‌شود تا آخرین ذرات نیرو و امیدت را از دست می‌دهی و تسلیم، خود را به دست امواج غم و نیستی می‌سپاری، هرچه بادا باد.

شما هم؟

وقتی داری داستان انبیاء الهی می‌خونی و یهویی بابات میاد سرک می‌کشه توی کتاب!‌‏

Image

آخرین وسوسه مسیح / نیکوس کازانتزاکیس / صالح حسینی / نشر نیلوفر / ص 228

یا بیام؟!‏ …

بهشت زیر پای مادران است، دمپایی در دستشان!‏

#اعدام_نکنید

جهان سوم جایی است

که هرچقدر هم که صدای مردمش بلند باشد،

باز هم به گوش گرفته نخواهد شد.

به هم‌قدم جاده‌های لغزنده

زندگی‌ای که من می‌شناسم، صفحه‌ی سیاه عمیقی است همچون آسمان شبی بی ابر، بی ماه، بی ستاره در بیابان برهوت، که هر از گاهی اتفاقاتی کوچک و بزرگ همچون شهابسنگی سرگردان، ردی موقت بر دل سیاهش می‌کشند و… سیاهی باز همان و یاد مات آن گذار بر صحنه روزگار همان.
روز اول دیدار بود، پس از روزها انتظار، و هر ثانیه‌اش را در دل شهر غریبه قدم زدیم و گپ زدیم تا به خنکای شب تابستانی که بسیاری را به خوشی در کافه‌های خیابانی جمع کرده بود، رسیدیم. در خیابانهایی که سر تا تهشان یک داروخانه باز نبود، پیرمرد طماعی، فرصت را غنیمت دانسته و ملونی را به دو برابر قیمت می‌فروخت. همانطور که سرگرم یکه به دو کردن با فروشنده بودم، با لحنی مردد پرسید که آیا پول خرد دارم؟ دست در جیب کردم و چند سکه‌ای درآوردم. با رضایت یکی‌شان را برداشت و گفت زود برمی‌گردد. نگاهم به رفتنش روانه شد تا چند متر پایین‌تر به مقابل زن جوانی رسید. می‌بایستی چند لحظه پیش از برابرش گذشته باشیم. هم اویی که نشسته در کنار خیابان، چادری مشکی به سر کشیده بود و گدایی می‌کرد. با هر آنچه از محبت و احترام می‌شناختم در مقابل زن زانو زد و با هر دو دست، آنچنان که برکتی را به بزرگی پیشکش می‌کنند، سکه را به زن تعارف کرد. آنقدر دور بودند که صدای صحبتشان در همهمه‌ی شب گم شود ولی قطع یقین در آن چند کلمه‌ای که بین‌شان رد و بدل شد، هیچ واژه‌ای که از زبانی مشترک باشد وجود نداشت. آنچه در کلام نمی‌گنجد، در کلام نمی‌گنجد و آنچه محو تماشایش بودم، در نظرم عالی‌ترین تصویر از همدلی پاک و بی‌ریا بود. چیزی در وجودم لرزید، ستاره‌ی دنباله‌داری بود که در صفحه سیاه زندگی ظاهر شده بود. آنچنان درخشان که رد خویش بر پهنه‌ی سیاهی خراشید و تراشید و تا به ابد، به یادگار نهاد.
ملون در دست و شادمانه در دل راهی شدیم، و شری که به دنبالمان بود؛ سیل بچه گدایانی که زن گدا به دنبالمان روانه ساخته بود.

دردمان

امانا از هر آن دردی که درمانش دگر دردیست
که این درمان بد دردیست این درمان نه، نامردیست

پرواز 752

طنز تلخ ماجرا اینجاست که ایرانیان بدون تبعیض قومی و زبانی و نژادی می توانند بانگ برآورند:
#IranianLivesMatter

https://en.wikipedia.org/wiki/Ukraine_International_Airlines_Flight_752