تقدیم به دشمن بداند

سرسخت‌ترین عذاب تقدیر تو باد

آلام و غم گزاف تقدیر تو باد

گویند که لحظه‌ای است جان دادن و مرگ

آن لحظه هزار بار تقدیر تو باد

مثبت‌ان‌دیشی

وقتی گذشته، رنج است و حال، درد و آینده سیاه، نیمه پر لیوان، پر از زهر است.

ای ویران

برای موش کور-دلی

که جز به گور، راهش نمانده

سر ز سوراخ برون کردن

قهر مانیست

آقا اجازه؟

Nexus, Yuval Noah Harari

نصرالـ… کی؟

مرگتان باد

که شادی‌هایمان را

به مرگ‌ها

پیوند زده‌اید

اشک‌بار

ابری است سیاه
که می‌باراند
دیدگان تباهی دیده را
رنجی که در خفا
خفقان ساخته

شهادت هنر مردان خداست

امید که سایر مقامات و مسئولان هم ادامه دهنده راه ایشان باشند.

چل سالگی

بکارتی است که در لحظه‌ای پر درد، بی‌معنا و بی‌لذت، از دست رفته است؛ بکارتی که تازه می‌فهمی، هیچ به‌کارت هم نمی‌آمد.

توده‌ای

ای کاش خودت باشی و جانم بستانی

خو می‌نی شیه؟

خودش مملکت‌مان را خورد، فرودگاهش تک‌تک عزیزان‌مان را

خ مثل…

خونخوار

که افسار سگ هار و کفتار به دست آرد

جز به قطع دست

دست از جنایت برنمی‌دارد

باشد که سرش بر دار

رود

و تنش به زیر آوار

روزی که سرانجام

شب

پایان پذیرد

بی همگان به سر شود

گم کرده‌ایم خود را

و در هر شعر، داستان، نوا و نما

کند و کویش می‌کنیم.

چو دانی و…

حس، دروغ نمی‌گوید؛

حس، خود دروغ است.

بهتر از هیچی

شلخته بود و سربه‌هوا

تنها چیزی که هیچ‌گاه جا نگذاشت

دلش بود.

تنهایی وجودی

فریاد می‌زنیم

تنهایی‌مان را

در سکوت

مبادا که اطرافیان خبر شوند

هم‌بند

چنگ می‌زند

که بدارد

و تنها زخم تر می‌کند

در آینه

– زندگی سخته.
+ زندگی‌کردن سخت‌تر!

واپسین دم

هنگامه‌ای

که سرانجام

عقلانیت می‌چربد

توان‌یاب

عزیز دل بابا

دور زمانی است که برایت هیچ ننوشته‌ام، که دست هست ولی دل نیست، که قلم هست لیک قلم شده است.

عزیز دل بابا

آه از نهادمان درآمده، که هر نفسی که فرو می‌دهیم ممد ممات است و مکدر ذات، که نه هوایی هست که دم بکشیم و نه فضایی که دم برآوریم.

عزیز دل بابا

پیشترها زمستان بود، سرما بود و جاده‌هایی لغزنده، که لیز می‌خوردیم و می‌خندیدیم و درد زمین خوردن را با تفریح به جان می‌خریدیم، حال گرمایش زمین همه را برده و ما ماندیم و برهوتی، و درونمان اینقدر سرد و یخ‌زده است که دیگر سرمای بیرون را نمی‌فهمیم.

عزیز دل بابا

کم‌حرف بودیم و کمتر هم‌سخنی می‌یافتیم، و همین کمترها نیز به کمترین و به هیچ رسید، و دیگر نه سخنی است و نه هم‌سخنی، چاهی که خشکیده و چاره‌ای جز خاک بر سرش کردن نیست.

عزیز دل بابا

نیستی، جز آنجایی که باید، که رنج بودن را نه چاره‌ای هست و نه مقصودی، که همان درد بی‌دردی است، باشد که توانش سربرسد.

ادامه بَده

غم

موهبتی است

آنگاه که کار به بی‌احساسی می‌کشد

حکومت کودک‌کش

رنگی نمانده است

بر این کیان

باقی همه رنج است

مغلوب قلوب

انقلابی است
در قلبمان
و قالب تهی می‌کنیم

دنیا رو آب ببره، فلانی رو خواب می‌بره

موج گیسوان‌تان
کشتی به گل نشسته خسته را
روانه ساخت

مرگتان باد

و روزی این بغض می‌شکند
سد منحوسی را
که بر آزادی ساختید

سنگین

به خاطر کاهش شنوایی ناشی از کهولت است، وگرنه تاکنون صدای انقلاب را شنیده بود.