سرسختترین عذاب تقدیر تو باد
آلام و غم گزاف تقدیر تو باد
گویند که لحظهای است جان دادن و مرگ
آن لحظه هزار بار تقدیر تو باد
کوتهنوشتههای سوشیانس
سرسختترین عذاب تقدیر تو باد
آلام و غم گزاف تقدیر تو باد
گویند که لحظهای است جان دادن و مرگ
آن لحظه هزار بار تقدیر تو باد
وقتی گذشته، رنج است و حال، درد و آینده سیاه، نیمه پر لیوان، پر از زهر است.
برای موش کور-دلی
که جز به گور، راهش نمانده
سر ز سوراخ برون کردن
قهر مانیست
مرگتان باد
که شادیهایمان را
به مرگها
پیوند زدهاید
ابری است سیاه
که میباراند
دیدگان تباهی دیده را
رنجی که در خفا
خفقان ساخته
امید که سایر مقامات و مسئولان هم ادامه دهنده راه ایشان باشند.
بکارتی است که در لحظهای پر درد، بیمعنا و بیلذت، از دست رفته است؛ بکارتی که تازه میفهمی، هیچ بهکارت هم نمیآمد.
ای کاش خودت باشی و جانم بستانی
خودش مملکتمان را خورد، فرودگاهش تکتک عزیزانمان را
خونخوار
که افسار سگ هار و کفتار به دست آرد
جز به قطع دست
دست از جنایت برنمیدارد
باشد که سرش بر دار
رود
و تنش به زیر آوار
روزی که سرانجام
شب
پایان پذیرد
گم کردهایم خود را
و در هر شعر، داستان، نوا و نما
کند و کویش میکنیم.
حس، دروغ نمیگوید؛
حس، خود دروغ است.
شلخته بود و سربههوا
تنها چیزی که هیچگاه جا نگذاشت
دلش بود.
فریاد میزنیم
تنهاییمان را
در سکوت
مبادا که اطرافیان خبر شوند
چنگ میزند
که بدارد
و تنها زخم تر میکند
– زندگی سخته.
+ زندگیکردن سختتر!
هنگامهای
که سرانجام
عقلانیت میچربد
عزیز دل بابا
دور زمانی است که برایت هیچ ننوشتهام، که دست هست ولی دل نیست، که قلم هست لیک قلم شده است.
عزیز دل بابا
آه از نهادمان درآمده، که هر نفسی که فرو میدهیم ممد ممات است و مکدر ذات، که نه هوایی هست که دم بکشیم و نه فضایی که دم برآوریم.
عزیز دل بابا
پیشترها زمستان بود، سرما بود و جادههایی لغزنده، که لیز میخوردیم و میخندیدیم و درد زمین خوردن را با تفریح به جان میخریدیم، حال گرمایش زمین همه را برده و ما ماندیم و برهوتی، و درونمان اینقدر سرد و یخزده است که دیگر سرمای بیرون را نمیفهمیم.
عزیز دل بابا
کمحرف بودیم و کمتر همسخنی مییافتیم، و همین کمترها نیز به کمترین و به هیچ رسید، و دیگر نه سخنی است و نه همسخنی، چاهی که خشکیده و چارهای جز خاک بر سرش کردن نیست.
عزیز دل بابا
نیستی، جز آنجایی که باید، که رنج بودن را نه چارهای هست و نه مقصودی، که همان درد بیدردی است، باشد که توانش سربرسد.
غم
موهبتی است
آنگاه که کار به بیاحساسی میکشد
رنگی نمانده است
بر این کیان
باقی همه رنج است
انقلابی است
در قلبمان
و قالب تهی میکنیم
موج گیسوانتان
کشتی به گل نشسته خسته را
روانه ساخت
و روزی این بغض میشکند
سد منحوسی را
که بر آزادی ساختید
به خاطر کاهش شنوایی ناشی از کهولت است، وگرنه تاکنون صدای انقلاب را شنیده بود.