لحظه‌ی غریبی بود

با دیدگانی غم‌بار در چشمانم خیره شد و گفت «همه‌ی مردا مثل همن؛ اول میگن دوستت دارم و عاشقتم و تو همه‌ی دنیای منی و میخام تا آخر عمر باهات بمونم، ولی به محض اینکه گولت زدن و خودشون رو خالی کردن، ول می‌کنن و میرن» و در حالی که قطرات اشکی را از روی سبیل و ریش خود پاک می‌کرد، در سکوتی شرم‌آگین، نگاه از نگاهم برگرفت.

تناقض صوری

عزیز دل بابا

کم نیستند مردمانی که چشمشان یک چیز می‌گوید و زبانشان چیز دیگر. میانه را هم که بگیری به دماغ می‌رسی، همان که معمولا عملی است و خمار و غیرقابل اعتماد. و این چنین است که فهمیدن حرف مردمان از فهم اسرار هستی نیز پیچیده‌تر می‌شود.