مریم میرزاخانی

اگر خدای عادلی بود، طول عمر هر کس را به قدر فایده‌اش به حال بشریت تعیین می‌کرد.

 

Advertisements

عزیز درگذشته

انگشتان چروکیده‌اش از هق‌هقی فروخورده بیش از همیشه می‌لرزید و پرده‌ی اشک، دیدگانش را کم‌بیناتر از قبل کرده بود. قدری طول کشید تا بتواند نام او را در دفترچه تلفش پیدا کند. آهی کشید به سنگینی عمری زندگی و خطی بر شماره‌اش؛ زیر آن نوشت: قطعه‌ی… ردیف…
مخاطب من و ما نبودیم، انگار بیشتر می‌خواست گوشهایش را نیز در غمی که بر دوش می‌کشید شریک سازد: «حالا دیگه دوست و آشناهام توی قبرستون بیشتر از بیرونن».

 

حسن تشیع

هنگام ضربه‌ی پنالتی، هر کدام طرفدار یک تیم:
– یا ابوبکر! یا عمر! گل بشه! یا عمر!…
– بیچاره! شیعه هم نیستی دوازده تا امام داشته باشی، اگه یکی‌شون در دسترس نبود، دست به دامن یکی دیگه‌شون بشی! فقط همین دو تا رو داری خفتشون کنی!…
… (توپ گل شد!)