Posts tagged ‘عمر’

شکسته‌نفسی

تمام عمرش یه کلمه حرف راست از دهنش در نیومده، بعد الان حیرون مونده برای دروغ سیزده، چی باید بگه!

March 31, 2016 at 8:52 pm Leave a comment

عزیز درگذشته

انگشتان چروکیده‌اش از هق‌هقی فروخورده بیش از همیشه می‌لرزید و پرده‌ی اشک، دیدگانش را کم‌بیناتر از قبل کرده بود. قدری طول کشید تا بتواند نام او را در دفترچه تلفش پیدا کند. آهی کشید به سنگینی عمری زندگی و خطی بر شماره‌اش؛ زیر آن نوشت: قطعه‌ی… ردیف…
مخاطب من و ما نبودیم، انگار بیشتر می‌خواست گوشهایش را نیز در غمی که بر دوش می‌کشید شریک سازد: «حالا دیگه دوست و آشناهام توی قبرستون بیشتر از بیرونن».

 

August 13, 2013 at 10:48 pm 1 comment

چند غمته؟

سن آدمی را، نه سالهای رفته از عمرش، که غمهای رفته بر زندگیش تعیین می‌کند.

May 17, 2013 at 8:30 am Leave a comment

باید شست

همه عمر در پی اندک چشمان زیبا می‌گردیم
ولی نمی‌بینم انبوه نگاه‌های زیبا را
پس چه فریاد سرداده‌ایم: «گشتم نبود، عشقی نیست»؟

November 17, 2010 at 10:59 pm 4 comments

نصیحت

به جای آنکه همه عمر در جستجوی آدم زندگیت باشی، با آدمهایی که در زندگیت داری، زندگی کن.

September 28, 2010 at 11:06 pm 4 comments

حسن تشیع

هنگام ضربه‌ی پنالتی، هر کدام طرفدار یک تیم:
– یا ابوبکر! یا عمر! گل بشه! یا عمر!…
– بیچاره! شیعه هم نیستی دوازده تا امام داشته باشی، اگه یکی‌شون در دسترس نبود، دست به دامن یکی دیگه‌شون بشی! فقط همین دو تا رو داری خفتشون کنی!…
… (توپ گل شد!)

March 4, 2009 at 10:02 pm 5 comments

عشق

“خربزه”ای که خوردنش به “نگاه”ی است و لرزشش به “عمر”ی!

February 4, 2009 at 9:23 pm 13 comments

Older Posts


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 241,833 hits

Feeds


%d bloggers like this: