مریم میرزاخانی

اگر خدای عادلی بود، طول عمر هر کس را به قدر فایده‌اش به حال بشریت تعیین می‌کرد.

 

شکسته‌نفسی

تمام عمرش یه کلمه حرف راست از دهنش در نیومده، بعد الان حیرون مونده برای دروغ سیزده، چی باید بگه!

عزیز درگذشته

انگشتان چروکیده‌اش از هق‌هقی فروخورده بیش از همیشه می‌لرزید و پرده‌ی اشک، دیدگانش را کم‌بیناتر از قبل کرده بود. قدری طول کشید تا بتواند نام او را در دفترچه تلفش پیدا کند. آهی کشید به سنگینی عمری زندگی و خطی بر شماره‌اش؛ زیر آن نوشت: قطعه‌ی… ردیف…
مخاطب من و ما نبودیم، انگار بیشتر می‌خواست گوشهایش را نیز در غمی که بر دوش می‌کشید شریک سازد: «حالا دیگه دوست و آشناهام توی قبرستون بیشتر از بیرونن».

 

چند غمته؟

سن آدمی را، نه سالهای رفته از عمرش، که غمهای رفته بر زندگیش تعیین می‌کند.

باید شست

همه عمر در پی اندک چشمان زیبا می‌گردیم
ولی نمی‌بینم انبوه نگاه‌های زیبا را
پس چه فریاد سرداده‌ایم: «گشتم نبود، عشقی نیست»؟

نصیحت

به جای آنکه همه عمر در جستجوی آدم زندگیت باشی، با آدمهایی که در زندگیت داری، زندگی کن.

حسن تشیع

هنگام ضربه‌ی پنالتی، هر کدام طرفدار یک تیم:
– یا ابوبکر! یا عمر! گل بشه! یا عمر!…
– بیچاره! شیعه هم نیستی دوازده تا امام داشته باشی، اگه یکی‌شون در دسترس نبود، دست به دامن یکی دیگه‌شون بشی! فقط همین دو تا رو داری خفتشون کنی!…
… (توپ گل شد!)

عشق

«خربزه»ای که خوردنش به «نگاه»ی است و لرزشش به «عمر»ی!