Posts tagged ‘شب’

اگر واقعا بال داشت، پر می‌کشید

قناعت، بی‌نیازی نیست!
بالشی است که هر شب،
در آغوشی آرام می‌گیرد.
Advertisements

October 14, 2016 at 11:54 pm Leave a comment

برگ‌ریز

شب آرام پاییزی و کوچه‌ای تمیز؛ بادی وزید و بارانی از برگهای زرد و سرخ به زمین بارید. جارو در دست رفتگر محله‌مان ماسید.

October 31, 2010 at 11:25 pm 1 comment

شب جمعه

با لبخندی مهربانانه، آنقدر بلند که فقط دختر بشنود، زمزمه کرد: «ممنون، فاتحه‌ش رو می‌خونم!» و رد شد و رفت… دختر کارت‌پخش‌کن با تراکتی که در دست دراز شده‌اش ماسیده بود،‌ هاج و واج، رفتنش را تماشا کرد.

September 16, 2010 at 7:19 pm Leave a comment

قدرشو بدون

شب قدر هر آن شبی است که در آغوش معشوق، سحر شود.

September 2, 2010 at 9:00 pm Leave a comment

شب جمعه

هدیه “تو” روح اموات‌تون، جمیعا…

April 22, 2010 at 10:01 pm 10 comments

به کجا داریم میریم؟

حتی اگر پسر باشی و یه ریش سه روزه به صورت داشته باشی و لباسی کاملا معمولی به تن داشته باشی، اگه ساعت دوازده شب جمعه سر یکی از چهارراههای شهر منتظر بیایستی، انواع و اقسام ماشینها برات چراغ میدن و بوق میزنن و میخوان در خدمت باشن!

January 15, 2010 at 10:47 pm 25 comments

یلدای زمانه

شب هرچه سیاه‌تر و طولانی‌تر، سپیده‌ی سحر زیباتر و پرشکوه‌تر!

December 21, 2009 at 10:18 pm 9 comments

Older Posts


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 242,976 hits

Feeds


%d bloggers like this: