تازه داماد

عادت داشت روزی چند بار گردنش را آنچنان بگرداند که صدای “قروچ”ش به گوش رسد. یک بار از باب رفاقت گفتم «نکن این کارو! برای مهره‌های گردنت ضرر داره» و در پاسخ گفت: «آره… اتفاقن یه بار که سر کلاس این کارو کردم، اولین کسی که برگشت و نگام کرد خانمم بود!»
سر یک سال، با داد و دعوا و شکایت و کلانتری و دادگاههای جور و واجور، طلاق گرفتند.