تناقض صوری

عزیز دل بابا

کم نیستند مردمانی که چشمشان یک چیز می‌گوید و زبانشان چیز دیگر. میانه را هم که بگیری به دماغ می‌رسی، همان که معمولا عملی است و خمار و غیرقابل اعتماد. و این چنین است که فهمیدن حرف مردمان از فهم اسرار هستی نیز پیچیده‌تر می‌شود.

کل اگر ظریف بودی!‏

درکم نمی‌کنی، به کل اینجا که درک نیست
ما هم‌زبان هم و محتاج دیلماج
سودی ز حرف نیست

برخیز تا رویم
جایی که راهها نهایت به حل رسد
لبخند می‌زنند لبانی به هر زبان
قهر فرشته و دیوها شکستنی است

برخیز می‌رویم، نشانش چه کرده‌ای؟
کو خط واحدش که تو گفتی هزار بار؟
تاکسی خورش کجاست؟
دربستی هم که شد، جهنم بیا بشین!
دعوایی این چنین

پیکان خسته‌ای و سواری شکسته‌تر
فریاد زد چنین:
«درد تفاهم است بدانم من از یقین
دس دس چه می‌کنید که ضرب‌العجل رسید!
تهران-لوزان بشین.»

دروغ

از کودکی به گوشمان خوانده‌اند:
آدمی پنج حس دارد،
چشم است و بینایی،
گوش و شنوایی،
بینی و بویایی،
زبان و چشایی،
و آخر از همه لامسه.
نگاهی به دلم کردم،
بر آن خطی کشیدند!
آری،
از همان ابتدا
حس ششم را،
حس عاشقی را،
قلم گرفته‌اند.