لحظه‌ی غریبی بود

با دیدگانی غم‌بار در چشمانم خیره شد و گفت «همه‌ی مردا مثل همن؛ اول میگن دوستت دارم و عاشقتم و تو همه‌ی دنیای منی و میخام تا آخر عمر باهات بمونم، ولی به محض اینکه گولت زدن و خودشون رو خالی کردن، ول می‌کنن و میرن» و در حالی که قطرات اشکی را از روی سبیل و ریش خود پاک می‌کرد، در سکوتی شرم‌آگین، نگاه از نگاهم برگرفت.

عزیز درگذشته

انگشتان چروکیده‌اش از هق‌هقی فروخورده بیش از همیشه می‌لرزید و پرده‌ی اشک، دیدگانش را کم‌بیناتر از قبل کرده بود. قدری طول کشید تا بتواند نام او را در دفترچه تلفش پیدا کند. آهی کشید به سنگینی عمری زندگی و خطی بر شماره‌اش؛ زیر آن نوشت: قطعه‌ی… ردیف…
مخاطب من و ما نبودیم، انگار بیشتر می‌خواست گوشهایش را نیز در غمی که بر دوش می‌کشید شریک سازد: «حالا دیگه دوست و آشناهام توی قبرستون بیشتر از بیرونن».

 

خودخواهی بخواهی

عزیز دل بابا
یکی از سخت‌ترین گذرگاههای زندگی آنجایی است که خوبی کسی که دوستش می‌داری به بدی تو گره خورده باشد؛ هم آنجاست که عیار مهرت محک می‌خورد، که خود بیشتر می‌خواهی یا آنکه عزیزش می‌داری.

 

زوری

در 4 سالگی:
– مامان جان… برو جیشتو بکن یه وقت تو شلوارت جیش نکنی ها!
– به خدا جیش ندارم… مگه جیش داشتن زوریه؟!

در 24 سالگی:
– مامان جان… کیس خوبیه ها! دیگه مثه این گیرت نمیاد ها!
– نمی‌خوام. دوستش ندارم… مگه دوس داشتن زوریه؟!