در اخلاق بزرگان

به پیری بدان پایه از فرزانگی رسیده بود که علامه‌ی دهر می‌دانستندش و جواب هر سئوال از او طلب می‌کردند و همه می‌ستاندند. لیک پرسشی بود که پاسخش هیچ ندانست و اجل فرارسید و باز هم ندانست و با همه حکمتی که داشت، در جهل، چشم از جهان فروبست.
«چون در خلا جلوس کردی و کسی بر درش دق‌الباب کرد، چه باید پاسخ گفت؟»

درگیر

هر ضربان را «درد»ی است، همچنان که «لذت»ی؛ آنگاه که گوشه‌ی دلت لای دری گیر کرده باشد! 

کوهستان

پایی که به «کوه» باز شده، به «در» بسته نمی‌شود.

شاه‌کلید

تنها قفلی که به این «شاه‌کلید» باز نشد، قفل در «فلب» تو بود.

سمج

درِ «دل»م را بسته بودم… از «سوراخ» جورابم وارد شد!

ایمان

پشت درِ اتاق عمل… جایی که همه مومن و مسلمان می‌شوند!

عافیت

قدر عافیت کسی داند که با مثانه‌ی پر، پشت در مانده باشد!

توری

دیگر به دلم راهی نخواهی یافت… تمام در و پنجره‌هایش را توری نصب کرده‌ام!