دردمان

امانا از هر آن دردی که درمانش دگر دردیست
که این درمان بد دردیست این درمان نه، نامردیست

کل اگر ظریف بودی!‏

درکم نمی‌کنی، به کل اینجا که درک نیست
ما هم‌زبان هم و محتاج دیلماج
سودی ز حرف نیست

برخیز تا رویم
جایی که راهها نهایت به حل رسد
لبخند می‌زنند لبانی به هر زبان
قهر فرشته و دیوها شکستنی است

برخیز می‌رویم، نشانش چه کرده‌ای؟
کو خط واحدش که تو گفتی هزار بار؟
تاکسی خورش کجاست؟
دربستی هم که شد، جهنم بیا بشین!
دعوایی این چنین

پیکان خسته‌ای و سواری شکسته‌تر
فریاد زد چنین:
«درد تفاهم است بدانم من از یقین
دس دس چه می‌کنید که ضرب‌العجل رسید!
تهران-لوزان بشین.»

یک توصیه

وقتی حالتون خارج از وصف خرابه، حتمن ناخنهایتان را از ته بگیرید؛ چرا که ممکن است هنگام چنگ کشیدن به در و دیوار از زور غم و درد، به اموال عمومی نیز خسارت وارد آورید.

به فرزندم؛ که دردش خوب می‌دانم

عزیز دل بابا؛
اگر روزی در حالی که نگاه از نگاهت می‌دزدیدم، درِ گوشت زمزمه‌وار خواندم «حالم خیلی خوب نیست» و از دستت فرار کردم، تمام تلاشت را به کار گیر که نفهمی چه می‌گویم؛ که تصور این حجم درد و اندوه بر وجود نازنینت را تاب آوردن نتوانم.

 

از رضایت نیست

این روزها درد دل طولانی‌تر از آنست که بتوان آن را کوته‌نوشت.

رژیم

دردیست غیر خوردن کان را دوا نباشد / پس من چگونه گویم این وزن را رها کن

یاد

دستانم،
لبانم،
دیدگانم،
دور زمانی است این همه پاک شده است…
درد آنجاست که «سر»
همچنان «بو»ی تو دارد!

تلافی

پروردگارا!
قدرتی ده مرا
تا سرانجام، روزی به «بند»ت کشم
که بدانی
درد «بندگی» را!

درگیر

هر ضربان را «درد»ی است، همچنان که «لذت»ی؛ آنگاه که گوشه‌ی دلت لای دری گیر کرده باشد! 

درد بی‌درمان

درد قلبم را به قرصی می‌توانم فرو نشاند؛ تو بگو… با درد دل چه کنم؟

افتادن

«افتادن» فی‌نفسه دردناک است!
«به»یادت افتادن، «دردناکتر»…
«از» یادت افتادن، «دردناکترین».

دلتنگی

درد دلتنگی درست از همان لحظه که برای خداحافظی به آغوشش می‌کشی، آغاز می‌شود…

مسافر

گلو درد همیشه هم از سرماخوردگی نیست… گاهی گداری نیز، از فشارِ بغضِ در گلو مانده‌ی هنگام خداحافظی است.

خماری

اعتیاد به «عشق» از «شیشه» و «کراک» هم خطرناک‌تر است.

حسادت

دردش از «تنهایی» خویش نیست، از «ناتنهایی» اوست.

شاهد

«شاهد» بودن وظیفه‌ی دردناکی است؛ در هر دو معنا!

غصه

غصه خوردن که دردی را دوا نمی‌کند… قصه گفتن هم همین طور!

 

درد زایمان

تقاص یک بار درد زایمانی که به مادرمان تحمیل کرده‌ایم، تحمل یک عمر درد زاییده شدنی است که زندگی می‌کنیم.