مریم میرزاخانی

اگر خدای عادلی بود، طول عمر هر کس را به قدر فایده‌اش به حال بشریت تعیین می‌کرد.

 

نوروزتان پیروز

به یاد همه‌ی اونهایی که سر سفره‌ی هفت‌سین می‌گفتند: «خدا رو شکر! یه نوروز دیگه رو هم دیدیم.»

همونه که خداست!‏

اونی که از رگ گردن به آدم نزدیکتره…
خدا نیست!
غمه.

 

سلام سوسیس!‏

رسد آدمی به جایی که به جز غذا نبیند

رمضان شناختم من به خدا قسم غذا را

روزه داری

– برای رضای خدا باید پونزده شونزده ساعت گشنه تشنه بمونیم؟… این خدائه هم عجب پرتوقعه ها!

ژانر

اگه خدا بودم…
روی سنگ قبرم می‌نوشتم…
مملکته داریم؟!

عزاداری

تنها یک خدای سادیست ممکن است این جماعت مازوخیست را به بهشتش راه دهد!

مرد دو زنه

فقط مردان «بی‌ایمان»اند که زن دوم می‌گیرند، چرا که «مومن هیچگاه از یک سوراخ، دوبار گزیده نمی‌شود!»

چیزدست

خدایا! تو که بلد نیستی SIMS بازی کنی، نه خودتو اسکول کن، نه ما رو بدبخت!

کوته‌نوشت و خوانندگان

می‌خواستم برای مطلب «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ«تون کامنت بزارم ولی از اونجایی که رابطه‌ام با خدا از رابطه‌ام با شما صمیمی‌تره، منصرف شدم!

امضا محفوظ

داستان کوتاه: قول

دخترک با چشمانی اشک‌بار که خواهش و استیصالش را فریاد می‌زد، گفت: «به خدا قول می‌دم درستش کنم. خودم خرابش کردم، خودم هم درستش می‌کنم».
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهره‌اش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیره‌تر می‌شد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی می‌کنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریه‌ای بی‌صدا تبدیل شد.
پسر که می‌دانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون می‌کشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ شماها واسه من چاره‌ی دیگه‌یی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای ناله‌ی مظلومانه‌اش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانه‌ی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همه‌ی زندگیم به همین بسته است. یا می‌تونم… یا می‌میرم. به خدا قسم می‌تونم…»
پسر با لحنی خشک و بی‌احساس: «قسم خدا به چه درد من می‌خوره وقتی…» و دنباله‌ی حرفش را به سکوت پی گرفت. ناله‌ی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشک‌باری که به بوسه‌هایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر می‌کنی می‌تونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال می‌کنی می‌تونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرم‌نرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خنده‌ی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهره‌ی محبوبه‌اش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشنده‌ی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیمانده‌اش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.

دلتنگی

درد دلتنگی درست از همان لحظه که برای خداحافظی به آغوشش می‌کشی، آغاز می‌شود…

نامحرم

تنها جایی که «حجاب» داشت، هنگام نماز خواندن بود؛ گویا تنها کسی که به او «محرم» نبود، «خدا» بود!

پیرمرد

– نه آقا! دور از جونتون! خدا نکنه!
– ای بابا! خبر نداری! خدا کارش «کردن»ه! …

بیمارستان

– خب… حالا حالت چطوره؟
– الحمدلله، شکر!
– این «شکر»ی که تو گفتی، از صد تا «فحش» خواهر مادر برای خدا بدتر بود!

خراب‌کاری

در حقيقت‏، پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد؛ سپس پا به فرار گذاشت!

اس.ام.اس‌بازي

– كم‌پيدايي رفيق؟
— كم‌سعادتيه داداش!
— خب خدا رو شكر، فكر كردم كـ…ن گشاديه!

روزه

– مادرجان، خدا هم گفته کسایی که مریضن یا توانایی‌شو ندارن، نباید روزه بگیرن.
– شی میگی آقای دکتر! روزه‌مو نگیروم، گناه کونوم بوروم جهنم، چون خدا گفته؟!

عشق‌بازی

هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم «عشق‌بازی با خدا» که عرفا و از ما بهتران ادعایش را دارند، چیزی جز «خودارضایی» نمی‌تواند باشد!

لابی

امیدوارم خدا از تعطیلات «ارتحالیدی» برگشته باشه که علی دایی بتونه برای بازی امروز باهاش لابی کنه!

 

شکست عشقی

و خداوند شکست عشقی را آفرید تا استعدادهای نهفته‌ی ادبی، شکوفا گردد.