تازه داماد

عادت داشت روزی چند بار گردنش را آنچنان بگرداند که صدای “قروچ”ش به گوش رسد. یک بار از باب رفاقت گفتم «نکن این کارو! برای مهره‌های گردنت ضرر داره» و در پاسخ گفت: «آره… اتفاقن یه بار که سر کلاس این کارو کردم، اولین کسی که برگشت و نگام کرد خانمم بود!»
سر یک سال، با داد و دعوا و شکایت و کلانتری و دادگاههای جور و واجور، طلاق گرفتند.

 

روز قدس

روزنامه‌ی لوله‌شده‌ای که سرش را آتش زده بود، جلوی روی خیس از اشک دختر گرفت: «بیا خانم، یه کمی دود بگیر، سوزش چش و گلوت خوب شه»
دختر که پر شال سبز رنگش را به شدت جلوی دهانش گرفته بود، با صورتی اشک‌بار، سرفه‌زنان خود را عقب کشید و گفت: «ممنونم آقا، روزه‌ام باطل میشه»
کمی آنسوتر رزمندگان سپاه اسلام، گاز اشک‌آور دیگری شلیک کردند…