به نام پدر

جای خالی‌ات خلائی است که شوق و ذوق زندگی را در خود کشیده و غم و رنج واپس داده است.
تلخ است نبودنت و سخت است مرور خاطراتت.
یک سال گذشت… بر ما، بیش از اینها.

لحظه‌ی غریبی بود

با دیدگانی غم‌بار در چشمانم خیره شد و گفت «همه‌ی مردا مثل همن؛ اول میگن دوستت دارم و عاشقتم و تو همه‌ی دنیای منی و میخام تا آخر عمر باهات بمونم، ولی به محض اینکه گولت زدن و خودشون رو خالی کردن، ول می‌کنن و میرن» و در حالی که قطرات اشکی را از روی سبیل و ریش خود پاک می‌کرد، در سکوتی شرم‌آگین، نگاه از نگاهم برگرفت.

ولـ(ـش کـ)ـنتاین

یخچالی خالی شده از پر،
زباله‌دانی پر ز هر آنچه خالی،
آخرین بسته‌ی کیک شکلاتی در دست،
امروز و هر روز چه فرقی دارد؟
یکی با دههاتا وزن اضافی!
حالی که نیست…
آنی.

میدونم نمیشه ولی…‏

عزیز دل بابا
تا چیزی/کسی به قدر کافی از پیش فکر و دلت دور نشده،
از پیش چشمت دورش مکن!
که چون دست دراز کنی و جای خالی‌اش چنگ زنی…
بر جان و روان خودت خواهد نشست.

 

جای خالی

– مگر نگفتی بی‌حسی موضعی است؟… پس چرا پس از این همه سال، هنوز وجودم از نبودت لمس است؟

متخصص قلب و عروق

هیچکس نفهمید افتادگی دریچه‌ی قلبم از «سنگینی» جای «خالی» توست…

شب زفاف

«شب امتحان» به «شب زفاف» می‌ماند؛ خالی از خواب، سرشار از اضطراب!