مثل مرد…

سکوت واقعی اونیه که حتی با خودت هم حرفی برای زدن نداشته باشی.

 

پشم‌هزار سال تمدن

سیزدهم فروردین، تنها روز ساله که می‌تونیم به راست و دروغ حرف مردم، اعتماد کنیم!

شکسته‌نفسی

تمام عمرش یه کلمه حرف راست از دهنش در نیومده، بعد الان حیرون مونده برای دروغ سیزده، چی باید بگه!

کل اگر ظریف بودی!‏

درکم نمی‌کنی، به کل اینجا که درک نیست
ما هم‌زبان هم و محتاج دیلماج
سودی ز حرف نیست

برخیز تا رویم
جایی که راهها نهایت به حل رسد
لبخند می‌زنند لبانی به هر زبان
قهر فرشته و دیوها شکستنی است

برخیز می‌رویم، نشانش چه کرده‌ای؟
کو خط واحدش که تو گفتی هزار بار؟
تاکسی خورش کجاست؟
دربستی هم که شد، جهنم بیا بشین!
دعوایی این چنین

پیکان خسته‌ای و سواری شکسته‌تر
فریاد زد چنین:
«درد تفاهم است بدانم من از یقین
دس دس چه می‌کنید که ضرب‌العجل رسید!
تهران-لوزان بشین.»

تو

داستانی در یک کلمه،
با هزاران حرف و حدیث…

 

بُکسُوات

گاه سکوتمان آنچنان سنگین می‌شود که هیچ حرفی را یارای تکان دادنش نیست.

دیرباوری

هميشه مي‌گفت: «من اونقدرها هم كه به نظر ميام خوب نيستم» و هيچوقت شك نكردم كه تنها حرف راستي كه به من مي‌زد همين بود!

در جای خشک و خنک نگهداری شود

دلی که هنوز به «طراوت» زندگی «گرم» است، جای مناسبی برای نگاه‌داشتن «حرف» نیست؛ آخر حرف در زمره‌ی مواد «فاسدشدنی» است!

پاسخ

– بزن اون لامصبو!… گفتم بزنش، جوابش با من!… تو فقط بزنش!
…ولی هر چه منتظر ماند، او «حرف»ش را نزد!

اختلاف

تفاوت «ما» با «شما» یک حرف «شین» ناقابل است؛ «شوکتی» که داشتید و نداشتیم، «شرفی» که داشتیم و نداشتید.

حرف

آنجا که هر کس می‌خواهد فقط حرف خود را بزند، شما تنها از سکوت‌تان بگویید.