غمی در استخوانم می‌گدازد

زبان دلها بود

هرگاه با هیچ واژه‌ای توان بیان حس و حالم را نداشتم، سایه شعری برایش سروده داشت

شعر و ادب فارسی غولی بزرگ را از دست داد

شاید… مهربان‌ترین غولها را

وصف حال

دلی سنگین و جان غمگین و فردایی که دیگر نیست.

اگر از حال ما بخواهید…

بعضی وقتها یه جوری توی بازی بد میاری که به خودت میگی «این بازی دیگه ارزش بازی کردن نداره… ولش کن، خودت رو بیشتر از این خسته نکن… بزار وقت تموم شه، باخت رو بپذیر، امیدت به بازی بعدی باشه».
این همون حسیه که ما توی ایران این روزها نسبت به زندگیمون داریم.

همه چی از هیچی بهتره!‏

– واقعا فکر می‌کنی علت حال بد الانت، دلتنگیه؟
+ علت هم نباشه، بهانه که هست!
– خب…
+ از هیچی بهتر نیست؟!

به فرزندم؛ که دردش خوب می‌دانم

عزیز دل بابا؛
اگر روزی در حالی که نگاه از نگاهت می‌دزدیدم، درِ گوشت زمزمه‌وار خواندم «حالم خیلی خوب نیست» و از دستت فرار کردم، تمام تلاشت را به کار گیر که نفهمی چه می‌گویم؛ که تصور این حجم درد و اندوه بر وجود نازنینت را تاب آوردن نتوانم.

 

صادقه (افزون بر هژده)‏

دختره می‌گفت: «کسی رو میخام که در عین حال که میتونم روش حساب کنم، زیرشم بتونم حال کنم»!

نم

در این گرمایی که همه له له زنانِ قطره‌ای آبند، حال و حوصله‌ام حسابی «نم» کشیده.