Posts tagged ‘جان’

میدونم نمیشه ولی…‏

عزیز دل بابا
تا چیزی/کسی به قدر کافی از پیش فکر و دلت دور نشده،
از پیش چشمت دورش مکن!
که چون دست دراز کنی و جای خالی‌اش چنگ زنی…
بر جان و روان خودت خواهد نشست.

 

August 2, 2014 at 10:15 pm Leave a comment

خاطره، خودِ لباس شخصی است

سخره‌آمیز است
فشار شب اول قبر!
آن را که زیر فشار خاطرات
هر لحظه جان می‌دهد.

May 12, 2013 at 2:21 pm 2 comments

درسی از تاریخ

دیکتاتورهایی که امتیاز نمی‌دهند، جان می‌دهند.

March 1, 2011 at 11:22 pm 10 comments

به روزرسانی

آی عاشقها
که با دلبر نشسته
شاد و خندانید
یک نفر تنهاست…
دارد می‌سپارد جانی

October 4, 2010 at 8:16 pm 3 comments

پیرمرد

– نه آقا! دور از جونتون! خدا نکنه!
– ای بابا! خبر نداری! خدا کارش “کردن”ه! …

April 6, 2009 at 8:25 pm 4 comments

تالار اندیشه

در حالی که متعجب از حضور مهمان ناخوانده‌ی خویش، در دستشویی را می‌بست، گفت: «چه حسن تصادفی! به جون شما، همین الان تو فکرتون بودم!»

December 18, 2008 at 9:10 pm 3 comments

دلتنگی

“غروب جمعه” لعنتی! از جان ما چه می‌خواهی؟

December 12, 2008 at 6:51 pm 6 comments

Older Posts


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 242,357 hits

Feeds


%d bloggers like this: