Posts tagged ‘امید’

دشمن سبزه‌ها

به شکنجه‌ی جلادان خویش
می‌کُند زرد روی جهان
می‌کُند خون، دل گل و بستان
می‌دَرد دانه دانه برگ امید
پادشاه فصلها…

 

November 14, 2012 at 2:38 pm Leave a comment

نومید

شکوفه‌ایست که می‌پژمُرَد
با میوه‌ی شیرینی در ذهنش
که مقطوع النسل…
شد؟
بود؟
ماند!

آن امید که به ناگاه آرزو می‌شود.

May 12, 2010 at 1:28 pm 3 comments

غار

به سیاهی اندوه که فرو می‌روی، آنچنان به تیرگی‌اش خو می‌گیری که حتی بارقه‌های شادی و امید نیز چشمانت را می‌آزارد.

February 10, 2010 at 10:55 pm 21 comments

داستان کوتاه: قول

دخترک با چشمانی اشک‌بار که خواهش و استیصالش را فریاد می‌زد، گفت: «به خدا قول می‌دم درستش کنم. خودم خرابش کردم، خودم هم درستش می‌کنم».
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهره‌اش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیره‌تر می‌شد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی می‌کنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریه‌ای بی‌صدا تبدیل شد.
پسر که می‌دانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون می‌کشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ شماها واسه من چاره‌ی دیگه‌یی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای ناله‌ی مظلومانه‌اش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانه‌ی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همه‌ی زندگیم به همین بسته است. یا می‌تونم… یا می‌میرم. به خدا قسم می‌تونم…»
پسر با لحنی خشک و بی‌احساس: «قسم خدا به چه درد من می‌خوره وقتی…» و دنباله‌ی حرفش را به سکوت پی گرفت. ناله‌ی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشک‌باری که به بوسه‌هایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر می‌کنی می‌تونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال می‌کنی می‌تونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرم‌نرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خنده‌ی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهره‌ی محبوبه‌اش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشنده‌ی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیمانده‌اش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.

May 1, 2009 at 8:37 pm 20 comments

عمو فیـلتـرباف

فـیلتر منو که بافتی، امیدی هست  روزی روزگاری پشت کوهش بیاندازی؟!

April 13, 2009 at 12:31 pm 8 comments

رو کم کنی

پُز “امید”ش را می‌داد… “آرزو”هایم را نشانش دادم!

October 27, 2008 at 9:35 pm 4 comments

دروغ

به هر که می‌رسید، از خوبی و زیبایی و جذابیت خویش سخن می‌گفت بدین امید که کمینه، روزی خود این دروغها را باور کند.

August 15, 2008 at 11:13 pm 4 comments

Older Posts


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 241,833 hits

Feeds


%d bloggers like this: