Posts filed under ‘داستانک’

من نه منم

قطره‌ای درون آب افتاد؛ تصویری شد که از خودش می‌شناخت.

 

Advertisements

July 11, 2014 at 12:12 pm Leave a comment

تو

داستانی در یک کلمه،
با هزاران حرف و حدیث…

 

April 17, 2014 at 11:08 pm Leave a comment

تنها ماندم…‏

ایستاد…
برخاستم…
نفسی گرفت…
نفسم گرفت…
رفت.‏

 

April 14, 2014 at 11:07 pm Leave a comment

عزیز درگذشته

انگشتان چروکیده‌اش از هق‌هقی فروخورده بیش از همیشه می‌لرزید و پرده‌ی اشک، دیدگانش را کم‌بیناتر از قبل کرده بود. قدری طول کشید تا بتواند نام او را در دفترچه تلفش پیدا کند. آهی کشید به سنگینی عمری زندگی و خطی بر شماره‌اش؛ زیر آن نوشت: قطعه‌ی… ردیف…
مخاطب من و ما نبودیم، انگار بیشتر می‌خواست گوشهایش را نیز در غمی که بر دوش می‌کشید شریک سازد: «حالا دیگه دوست و آشناهام توی قبرستون بیشتر از بیرونن».

 

August 13, 2013 at 10:48 pm 1 comment

جمع‌آوری آنتهای ماهواره

با قطع شدن ناگهانی تصویر، راهی پشت بام شد و چون LNBهایشان را در دست ماموران نیروی انتظامی دید، رو به فرمانده‌شان کرد و پرسید: «الان شما دزدید یا پلیس؟»

June 16, 2011 at 8:26 pm 7 comments

دیرباوری

هميشه مي‌گفت: «من اونقدرها هم كه به نظر ميام خوب نيستم» و هيچوقت شك نكردم كه تنها حرف راستي كه به من مي‌زد همين بود!

November 27, 2010 at 11:00 pm 2 comments

برگ‌ریز

شب آرام پاییزی و کوچه‌ای تمیز؛ بادی وزید و بارانی از برگهای زرد و سرخ به زمین بارید. جارو در دست رفتگر محله‌مان ماسید.

October 31, 2010 at 11:25 pm 1 comment

Older Posts


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 242,976 hits

Feeds


%d bloggers like this: