پل

May 28, 2008 at 8:54 am 6 comments

برای رسیدن به سرزمین عشق، “پلی” لازم بود و “عبوری”؛ “پل شدن” سهم من بود و “عبور” سهم او.
Advertisements

Entry filed under: کاریکلماتور. Tags: , , , , , .

آشنایی داستانک اروتیک

6 Comments Add your own

  • 1. tookaa  |  May 28, 2008 at 9:04 am

    گاهی پل بودن لذت طولانی تری رو داره … تا گذر کردن ..

    Like

    Reply
  • 2. خودم  |  May 28, 2008 at 9:35 am

    نه توكا!خيال مي‌كنم پل نبودي كه اينو گفتي…
    دردناك نيست البته… اينم يه جورشه…

    Like

    Reply
  • 3. mrbahrami  |  May 28, 2008 at 9:50 am

    به توکا: با این دوست عزیزی که با عنوان “خودم” کامنت گذاشته موافقم. زمانی پل بودن لذت داره که خودت انتخابش کنی. نه اینکه مجبورت کنن!

    به خودم: کاش لینکت رو هم میزاشتی رفیق 🙂

    Like

    Reply
  • 4. tookaa  |  May 28, 2008 at 10:31 am

    مجبور که .. وقتی کاری از دست آدم بر نیاد و پر پر بزنه ، خب مجبوره …
    .اما من پوست کلفتم .. یعنی سعی می کنم باشم …
    .. دوست دارم رو پل وایسم .. در هر حال با عبور مشکل دارم .. چون پشت سر گذاشتن ، فراموشی میاره ..

    Like

    Reply
  • 5. mrbahrami  |  May 28, 2008 at 10:57 am

    به توکا: توکا جان، موضوع سر پل ماندن نیست. موضوع پل بودن است

    Like

    Reply
  • 6. myminimals  |  May 28, 2008 at 12:37 pm

    کاشکی خرابش میشدی که دیگه نتونه ازت عبور کنه

    Like

    Reply

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 243,016 hits

Feeds


%d bloggers like this: