Posts Tagged چشم

روز قدس

روزنامه‌ی لوله‌شده‌ای که سرش را آتش زده بود، جلوی روی خیس از اشک دختر گرفت: «بیا خانم، یه کمی دود بگیر، سوزش چش و گلوت خوب شه»
دختر که پر شال سبز رنگش را به شدت جلوی دهانش گرفته بود، با صورتی اشک‌بار، سرفه‌زنان خود را عقب کشید و گفت: «ممنونم آقا، روزه‌ام باطل میشه»
کمی آنسوتر رزمندگان سپاه اسلام، گاز اشک‌آور دیگری شلیک کردند…

18 comments September 26, 2009

داستان کوتاه: قول

دخترک با چشمانی اشک‌بار که خواهش و استیصالش را فریاد می‌زد، گفت: «به خدا قول می‌دم درستش کنم. خودم خرابش کردم، خودم هم درستش می‌کنم».
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهره‌اش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیره‌تر می‌شد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی می‌کنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریه‌ای بی‌صدا تبدیل شد.
پسر که می‌دانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون می‌کشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ شماها واسه من چاره‌ی دیگه‌یی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای ناله‌ی مظلومانه‌اش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانه‌ی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همه‌ی زندگیم به همین بسته است. یا می‌تونم… یا می‌میرم. به خدا قسم می‌تونم…»
پسر با لحنی خشک و بی‌احساس: «قسم خدا به چه درد من می‌خوره وقتی…» و دنباله‌ی حرفش را به سکوت پی گرفت. ناله‌ی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشک‌باری که به بوسه‌هایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر می‌کنی می‌تونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال می‌کنی می‌تونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرم‌نرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خنده‌ی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهره‌ی محبوبه‌اش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشنده‌ی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیمانده‌اش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.

16 comments May 1, 2009

اسارت

روزی که رفتی، “مرگ” را به چشم خویش دیدم؛ امروز می‌بینم آن هم “رویا”یی بیش نبود…

6 comments March 6, 2009

تخماتیسم

- …اِی به چشم… روی “بیضه”ی چشام!

1 comment December 4, 2008

قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ

«بگو: اوست خداوند یکتا» و “حسود” که به “یکتا”یی خویش، چشم دیدن “دوتا”یی ما نداشت!

17 comments November 13, 2008

سگ و گربه

عاشق و معشوق

عاشق و معشوق به سگ و گربه می‌مانند؛ یکی به غایت “وفادار” و دیگری بی‌نهایت “چشم‌سفید”!

5 comments September 18, 2008

برق

اگر می‌شد “برق هوس” را به جریان برق شهری وصل کرد، مشکل بی‌برقی کشور در چشم بر هم زدنی برطرف می‌شد!

3 comments July 30, 2008

داستانک اروتیک

وارد آسانسور شدم. بویی خاص آن فضای کوچک را پر کرده بود. یقین کردم پیش از من، در آنجا خبرهایی بوده. آن بوی عجیب را با هیچ چیز دیگری نمی‌توان اشتباه گرفت، به جرات می‌گویم با هیچ عطر و رایحه‌ی دیگری. به یکباره دلم خواست. از آخرین مرتبه‌ای که آن لذت ناب را مزه مزه کرده بودم، مدتها بود که می‌گذشت. هوس‌باز نیستم ولی به یکباره آتش هوس در درونم شعله کشید. دلم به هم پیچید، بغض در گلوم نشست و چشمانم نمناک شد. تمام وجودم یکپارچه تمنایش را می‌کرد. بوی تمبر هندی دیوانه‌ام کرده بود.

12 comments May 28, 2008


خوراک کوته‌نوشت

Recent Posts

Top Posts

Recent Comments

Tags

آب امید انتخابات بهانه بوسه تنها تنهایی جواب حرف خانم خدا خواب خوب خوبی در درد دست دل دلتنگی دوست راه رنگ روز زندگی سر سنگین سکوت سیاه شب عاشق عشق فرق فکر قلب لذت مادر مرگ وبلاگ پا پر چشم کار کوته‌نوشت گل یاد

Blogroll

ناوردپرسی‌ها

Archives

تماس با من

bahrami@gmail.com

Blog Stats

Feeds