Posts tagged ‘دست’

گاهی به آسمان نگاه کن

آنگاه که دل‌شکسته، از همه‌چیز و همه‌کس مانده و درمانده شدی، سر به زیر میافکن… رو به آسمان کن و هر دو دست به بالا بیافرای و با هر کدام بیلا…ی به پهنه‌ی بی‌کرانش نشان ده و با صاحبش راز و نیاز فرمای. التماس دعا.

March 29, 2012 at 5:08 pm 1 comment

اعدام نه

angel of justice

ای فرشته! از یاد مبر
عدالت، شمشیری نیست که به دست راست داری!
ترازویی است که در دست چپ توست.

December 2, 2010 at 7:47 pm 4 comments

برگ‌ریز

شب آرام پاییزی و کوچه‌ای تمیز؛ بادی وزید و بارانی از برگهای زرد و سرخ به زمین بارید. جارو در دست رفتگر محله‌مان ماسید.

October 31, 2010 at 11:25 pm 1 comment

شب جمعه

با لبخندی مهربانانه، آنقدر بلند که فقط دختر بشنود، زمزمه کرد: «ممنون، فاتحه‌ش رو می‌خونم!» و رد شد و رفت… دختر کارت‌پخش‌کن با تراکتی که در دست دراز شده‌اش ماسیده بود،‌ هاج و واج، رفتنش را تماشا کرد.

September 16, 2010 at 7:19 pm Leave a comment

مملکته داریم؟

سر تاریخ ولادت تک تک پیشوایان دینمون که هیچ، حتی سر زادروز پیغمبر واحدمون هم هزار جور اختلاف نظر دارن؛ اونوقت میان با اطمینان کامل تعریف میکنن که فلانی در صحرای فلان وقتی دستشو برد بالا چه چیزایی گفت، اونم با حفظ ترتیب! نه! خداییش! طریقته… شریعته… اصلا مملکته داریم؟

March 3, 2010 at 9:27 pm 32 comments

یاد

دستانم،
لبانم،
دیدگانم،
دور زمانی است این همه پاک شده است…
درد آنجاست که “سر”
همچنان “بو”ی تو دارد!

November 19, 2009 at 9:58 pm 9 comments

سخنران

پس در هر مجلس، منبری موجود و بر هر منبر، وراجی حاضر؛
از دست و دهان که برآید … کز عهده‌ی خمیازه برآید

August 20, 2009 at 12:37 pm 9 comments

خط قرمز

“استقلال” نهایت چیزی است که برایمان دست یافتنی است؛ گویا ”آزادی” بر ما حرام است!

May 15, 2009 at 2:45 pm 8 comments

داستان کوتاه: قول

دخترک با چشمانی اشک‌بار که خواهش و استیصالش را فریاد می‌زد، گفت: «به خدا قول می‌دم درستش کنم. خودم خرابش کردم، خودم هم درستش می‌کنم».
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهره‌اش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیره‌تر می‌شد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی می‌کنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریه‌ای بی‌صدا تبدیل شد.
پسر که می‌دانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون می‌کشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ شماها واسه من چاره‌ی دیگه‌یی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای ناله‌ی مظلومانه‌اش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانه‌ی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همه‌ی زندگیم به همین بسته است. یا می‌تونم… یا می‌میرم. به خدا قسم می‌تونم…»
پسر با لحنی خشک و بی‌احساس: «قسم خدا به چه درد من می‌خوره وقتی…» و دنباله‌ی حرفش را به سکوت پی گرفت. ناله‌ی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشک‌باری که به بوسه‌هایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر می‌کنی می‌تونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال می‌کنی می‌تونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرم‌نرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خنده‌ی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهره‌ی محبوبه‌اش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشنده‌ی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیمانده‌اش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.

May 1, 2009 at 8:37 pm 20 comments

چروک

اعتماد به نفسی که به “اتو”ی لباس به دست آید، به یک “نم” و “باران” از دست می‌رود!

January 12, 2009 at 7:44 pm 7 comments

مشیّت

زمین و زمان “دست” به دست هم داد تا “پا” ندهد!

November 30, 2008 at 9:52 pm 1 comment

در دست تعمیر

روی قلبش نوشته بود: «کارگران مشغول کارند!»

November 19, 2008 at 9:55 pm 9 comments

ترس

خودکارم که تمام شد، ترس برم داشت… کی “دستم” تمام خواهد شد؟

August 7, 2008 at 9:53 am 9 comments

دست

با هر دست که بدی… شتر دیدی، ندیدی!

June 18, 2008 at 8:48 am 4 comments

حق

دستت درد نکنه، خوب حقم رو گذاشتی کف حلقم!

May 19, 2008 at 8:32 pm 1 comment


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 190,422 hits

Feeds


Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 244 other followers