Posts Tagged درد
یاد
دستانم،
لبانم،
دیدگانم،
دور زمانی است این همه پاک شده است…
درد آنجاست که “سر”
همچنان “بو”ی تو دارد!
لبانم،
دیدگانم،
دور زمانی است این همه پاک شده است…
درد آنجاست که “سر”
همچنان “بو”ی تو دارد!
7 comments November 19, 2009
تلافی
پروردگارا!
قدرتی ده مرا
قدرتی ده مرا
تا سرانجام، روزی به “بند”ت کشم
که بدانی
درد “بندگی” را!
که بدانی
درد “بندگی” را!
15 comments October 27, 2009
درگیر
هر ضربان را “درد”ی است، همچنان که “لذت”ی؛ آنگاه که گوشهی دلت لای دری گیر کرده باشد!
14 comments September 30, 2009
درد بیدرمان
درد قلبم را به قرصی میتوانم فرو نشاند؛ تو بگو… با درد دل چه کنم؟
21 comments July 21, 2009
افتادن
“افتادن” فینفسه دردناک است!
“به”یادت افتادن، “دردناکتر”…
“از” یادت افتادن، “دردناکترین”.
“به”یادت افتادن، “دردناکتر”…
“از” یادت افتادن، “دردناکترین”.
20 comments April 25, 2009
دلتنگی
درد دلتنگی درست از همان لحظه که برای خداحافظی به آغوشش میکشی، آغاز میشود…
14 comments April 20, 2009
مسافر
گلو درد همیشه هم از سرماخوردگی نیست… گاهی گداری نیز، از فشارِ بغضِ در گلو ماندهی هنگام خداحافظی است.
8 comments April 3, 2009
درد زایمان
تقاص یک بار درد زایمانی که به مادرمان تحمیل کردهایم، تحمل یک عمر درد زاییده شدنی است که زندگی میکنیم.
2 comments May 17, 2008
