Posts tagged ‘تنها’

تنها قطره‌ی درون لیوان

آنقدر غمگین بود که دیگر توان خشمگین شدن نداشت.

 

May 12, 2012 at 12:17 am 1 comment

به روزرسانی

آی عاشقها
که با دلبر نشسته
شاد و خندانید
یک نفر تنهاست…
دارد می‌سپارد جانی

October 4, 2010 at 8:16 pm 3 comments

داستان کوتاه: قول

دخترک با چشمانی اشک‌بار که خواهش و استیصالش را فریاد می‌زد، گفت: «به خدا قول می‌دم درستش کنم. خودم خرابش کردم، خودم هم درستش می‌کنم».
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهره‌اش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیره‌تر می‌شد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی می‌کنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریه‌ای بی‌صدا تبدیل شد.
پسر که می‌دانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون می‌کشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار می‌کردی؟ شماها واسه من چاره‌ی دیگه‌یی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای ناله‌ی مظلومانه‌اش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانه‌ی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همه‌ی زندگیم به همین بسته است. یا می‌تونم… یا می‌میرم. به خدا قسم می‌تونم…»
پسر با لحنی خشک و بی‌احساس: «قسم خدا به چه درد من می‌خوره وقتی…» و دنباله‌ی حرفش را به سکوت پی گرفت. ناله‌ی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشک‌باری که به بوسه‌هایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر می‌کنی می‌تونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال می‌کنی می‌تونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرم‌نرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خنده‌ی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهره‌ی محبوبه‌اش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشنده‌ی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیمانده‌اش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.

May 1, 2009 at 8:37 pm 20 comments

نامحرم

تنها جایی که “حجاب” داشت، هنگام نماز خواندن بود؛ گویا تنها کسی که به او “محرم” نبود، “خدا” بود!

April 14, 2009 at 9:57 pm 39 comments

حضور

هیچکس،
بر نیمکت پارک به تنهایی نمی‌نشیند؛
یا یار در بر است،
یا یاد یار در سر…

March 11, 2009 at 10:50 pm 10 comments

حسادت

دردش از “تنهایی” خویش نیست، از “ناتنهایی” اوست.

December 16, 2008 at 10:38 pm 5 comments

خاطرات

تنها
زیر “سایه”ی تک درخت می‌نشیند
“شب”های مهتابی

December 3, 2008 at 7:10 pm 2 comments

تنهایی

من تنهایم و مفرد، تو تنهایی و مثنی… شاید هم جمع!

August 28, 2008 at 12:55 am 9 comments

حرف

آنجا که هر کس می‌خواهد فقط حرف خود را بزند، شما تنها از سکوت‌تان بگویید.

July 17, 2008 at 9:49 am 6 comments


خوراک کوته‌نوشت

Categories

Archives

Blog Stats

  • 190,422 hits

Feeds


Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 244 other followers