هرگاه از “نوشته”هایم میترسم، زیر چادر “نانوشته”هایم پنهان میشوم.
October 1, 2008
میخواستم چیزی بگویم ولی از ترس آنکه مبادا “دل” سکوتم را بشکنم، خاموش ماندم.
August 12, 2008
خودکارم که تمام شد، ترس برم داشت… کی “دستم” تمام خواهد شد؟
August 7, 2008
از ترس اینکه روزی بخواهد خداحافظی کند، به هیچ کس سلام نمیداد.
June 27, 2008