درباره
درست این است که شناسنامهی کودک را پس از تولدش تهیه کنند، نه اینکه بگزارند صد روز بعد، تازه به صرافتش بیافتند. حکایت، حکایت “درباره“ی ماست!
برای همچو منی، از خود نوشتن کار آسانی نیست. کیستم و چیستم و کجایم را خود نیز به خوبی نمیدانم! چه بگویم که از نگفتنش بهتر باشد؟ توضیح اینکه این پاراگراف تنها به جهت “کلاس نهادن” آمده و هیچگونه ارزش قانونی و غیرقانونی دیگری ندارد!
بگزارید اینگونه آغاز کنم؛ آدینه روزی بود، حدود ساعت هشت و نیم صبح که اولین ضربهی بیگناهیام را از دستان ماما و یا شاید هم پرستار -درست خاطرم نمانده!- نوش جان کردم و گریهای که هنوز نمیدانم از درد بود، از شوق بود، یا از چیزی دیگر، سر دادم. بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و شصت و سه؛ هژدهم میماه هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ شانزدهم شعبان سال هزار و چهارصد و چهار. نامم را از نام پدربزرگم گرفتند، او “محمد” است و مرا “محمدرضا” نامیدند و بر خلاف همگان که اسامی دو بخشی را نصفه و نیمه یا جویده میخوانند، من همیشه “محمدرضا” بودم، بیکم و کاست. گر برای دوستان که “سوشیانس” هستم. پسر اول خانواده و داستانم از اینجا بود که رنگ و بوی دنیوی گرفت.
زان پس، آنقدر زندگی کردم تا بلاخره آنقدر بزرگ شدم که بدانم کوچکتر از آنم که میگمانم. بفهمم آن اولین ضربهی بیگناهی، آغازی بود بر انبوه ضربههای بیگناهی که روزگار بر تارک وجودم وارد خواهد کرد. بیاندیشم و از اندیشهی خویش حیران بمانم.
زندگی “روی خط”م به سال هشتاد و دو باز میگردد، درست پس از کنکور؛ امتحانی که با سر به زمینم کوفت. همان سال اولین وبلاگم را در “بلاگر” ایجاد کردم ولی جز پستی حاوی “سلام” چیز دیگری به آن نیافزودم که آن روزها برای فارسی زبانها و آن هم تازهکاری همچو من، هیچ امکاناتی قائل نبود. پس ناچار به “پرشین بلاگ” راهی شدم و “سرای سوشیانس” را افتتاح کردم؛ وبلاگی که روزنوشتهایم را پذیرا بود و پس از مدتی دوستان مجازی خوبی نصیبم کرد، حیف که جوانی کردم و به بهانهی معرفت و برای همراهی با دوستی که آن روزها دم و بازدممان از هم بود، به یکباره و بیخبر حذفش کردم و افسوسی که هنوزم هست. سن و سالش به یادم نیست، گمانم دو سالش هم نشده بود. یادش بخیر. دوستش داشتم.
پس از آن، دو وبلاگ اشتراکی به نام مستعار باز کردم، هر دو در بلاگفا، ولی هیچ کدام نتوانستند از نو، وبلاگنویسم کنند. یکیشان هنوزم هست و خاک میخورد ولی آن دیگری به دست شریک پیشین، حذف شد. گذشت تا پس از مدتها دوباره به سراغ وبلاگ متروک نخستینم در بلاگر رفتم و پس از سالها دستی به سر و رویش کشیدم، لیک “سرای من” هم نتوانست آنچه باید، به انجام رساند. وسوسهی نوشتن و تنهایی و سکوت بر آنم داشت تا باری دیگر دست به کار شوم و این بار “وردپرس” را برگزیدم، همینجا، “کوتهنوشت” که شرحش در همان اولین پست فاش گفتم. پس از این را باید منتظر باشید که خود نیز نمیدانم!
وسوسهی نوشتن از سالهای نوجوانی به سراغم آمد و گریبانم گرفت. ابتدای کارم با دفترچه خاطراتی بود که صفحهی اولش امضای “مهدی مهدویکیا” را به یادگار داشت؛ سال هفتاد و هفت بود گمانم، شاید هم هفتاد و شش. پس از آن چند دفتر خاطرات دستساز دیگر که به سلیقهی خویش رنگ و لعابشان میدادم و کنون یادگارهایی است از هیجانات ریز و درشت نوجوانی و آمال و آرزوهای خامی که آن روزها جدیترین مسائل زندگی مینمود. هرچه به جوانی نزدیکتر شدم، میل به نوشتن بیشتر و بیشتر شد و از دفتر خاطرات به یادداشتهای گاه و بیگاهی کشید که همگی محکوم به آتش بودند. کمی شعر کهنه و نو و سرانجام چند داستان کوتاه علمی-تخیلی که دو تایشان در مجلهی “دانشمند” به چاپ رسید. اینجا بود که دست تقدیر تلنگری به مسیر زندگیام زد. جمعه صبحی خواهرکم سر سفرهی صبحانه، نمایشنامهای از رادیو میشنود که با داستان چاپ شدهی من مو نمیزند. پیگیر قضیه میشوم و پس از عذرخواهی و تشکر و اعلام نامم به عنوان نویسنده در تیتراژ برنامهی هفتهی بعد، به نویسندگی برای همان برنامهی “رادیو تهران” دعوت میشوم. “حاج آقا نورمحمدی” رئیس گروه “مسابقات و سرگرمی” -که امیدوارم هرجا که هستند سالم و سلامت باشند- راه و رسم رادیویی نوشتن را استادانه و مهربانانه نشانم داد و مرا به یکی از نویسندگان ثابت برنامهی “تهران در شب چهارشنبه شبها” تبدیل کرد. حدود یک سال و نیم در خدمت ایشان بودم و بعد که بازنشسته شدند و تحت تاثیر تغییر رئیس سازمان صدا و سیما، رادیو تهران نیز “کن فیکون” شد، دیگر انگیزهای برای همکاری با گروه جدید در خود ندیدم. مدتهاست از رادیو بیخبرم ولی تاثیری که آن دوران بر زندگی و افکارم نهاد، فراموش ناشدنی است. پس از آن بود که به تشویق دوستان و حمایت خاص، ترجمه را نیز تجربه کردم. سواد انگلیسی ندارم ولی به لطف انبوه نرم افزارها و کتابهای لغتنامه، دست و پا شکسته، تعدادی مقاله و چند داستان کوتاه و بخشهایی از کتاب بلندی را که شاید هیچگاه چاپ نشوند، ترجمه کردم. از این میان تنها نمونه کارهایم، داستانهای “کوریدا” و “پدر روحانی، خاخام و خود شخص شیطان” است که با کمی ویراست در سایت آکادمی فانتزی منتشر شده است؛ شاید روزی دستی دیگر به سر و رویشان کشیدم و اینجا نیز قرارشان دادم.
دانشجوی حسابداریم، ولی همه کار کردم غیر حسابداری! عاشق رنگ سبزم و دیوانهی کوه و دشت و صحرا. زمانی کتاب میخواندم و امروز فیلم میبینم؛ منتظر تا کتابی نظرم را جلب کند. میکوشم خود باشم و گر به این مهم رسم، آرام از دست رفتهی خویش بازخواهم یافت.
برای همچو منی، از خود نوشتن کار آسانی نیست. کیستم و چیستم و کجایم را خود نیز به خوبی نمیدانم! چه بگویم که از نگفتنش بهتر باشد؟ توضیح اینکه این پاراگراف تنها به جهت “کلاس نهادن” آمده و هیچگونه ارزش قانونی و غیرقانونی دیگری ندارد!
بگزارید اینگونه آغاز کنم؛ آدینه روزی بود، حدود ساعت هشت و نیم صبح که اولین ضربهی بیگناهیام را از دستان ماما و یا شاید هم پرستار -درست خاطرم نمانده!- نوش جان کردم و گریهای که هنوز نمیدانم از درد بود، از شوق بود، یا از چیزی دیگر، سر دادم. بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و شصت و سه؛ هژدهم میماه هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ شانزدهم شعبان سال هزار و چهارصد و چهار. نامم را از نام پدربزرگم گرفتند، او “محمد” است و مرا “محمدرضا” نامیدند و بر خلاف همگان که اسامی دو بخشی را نصفه و نیمه یا جویده میخوانند، من همیشه “محمدرضا” بودم، بیکم و کاست. گر برای دوستان که “سوشیانس” هستم. پسر اول خانواده و داستانم از اینجا بود که رنگ و بوی دنیوی گرفت.
زان پس، آنقدر زندگی کردم تا بلاخره آنقدر بزرگ شدم که بدانم کوچکتر از آنم که میگمانم. بفهمم آن اولین ضربهی بیگناهی، آغازی بود بر انبوه ضربههای بیگناهی که روزگار بر تارک وجودم وارد خواهد کرد. بیاندیشم و از اندیشهی خویش حیران بمانم.
زندگی “روی خط”م به سال هشتاد و دو باز میگردد، درست پس از کنکور؛ امتحانی که با سر به زمینم کوفت. همان سال اولین وبلاگم را در “بلاگر” ایجاد کردم ولی جز پستی حاوی “سلام” چیز دیگری به آن نیافزودم که آن روزها برای فارسی زبانها و آن هم تازهکاری همچو من، هیچ امکاناتی قائل نبود. پس ناچار به “پرشین بلاگ” راهی شدم و “سرای سوشیانس” را افتتاح کردم؛ وبلاگی که روزنوشتهایم را پذیرا بود و پس از مدتی دوستان مجازی خوبی نصیبم کرد، حیف که جوانی کردم و به بهانهی معرفت و برای همراهی با دوستی که آن روزها دم و بازدممان از هم بود، به یکباره و بیخبر حذفش کردم و افسوسی که هنوزم هست. سن و سالش به یادم نیست، گمانم دو سالش هم نشده بود. یادش بخیر. دوستش داشتم.
پس از آن، دو وبلاگ اشتراکی به نام مستعار باز کردم، هر دو در بلاگفا، ولی هیچ کدام نتوانستند از نو، وبلاگنویسم کنند. یکیشان هنوزم هست و خاک میخورد ولی آن دیگری به دست شریک پیشین، حذف شد. گذشت تا پس از مدتها دوباره به سراغ وبلاگ متروک نخستینم در بلاگر رفتم و پس از سالها دستی به سر و رویش کشیدم، لیک “سرای من” هم نتوانست آنچه باید، به انجام رساند. وسوسهی نوشتن و تنهایی و سکوت بر آنم داشت تا باری دیگر دست به کار شوم و این بار “وردپرس” را برگزیدم، همینجا، “کوتهنوشت” که شرحش در همان اولین پست فاش گفتم. پس از این را باید منتظر باشید که خود نیز نمیدانم!
وسوسهی نوشتن از سالهای نوجوانی به سراغم آمد و گریبانم گرفت. ابتدای کارم با دفترچه خاطراتی بود که صفحهی اولش امضای “مهدی مهدویکیا” را به یادگار داشت؛ سال هفتاد و هفت بود گمانم، شاید هم هفتاد و شش. پس از آن چند دفتر خاطرات دستساز دیگر که به سلیقهی خویش رنگ و لعابشان میدادم و کنون یادگارهایی است از هیجانات ریز و درشت نوجوانی و آمال و آرزوهای خامی که آن روزها جدیترین مسائل زندگی مینمود. هرچه به جوانی نزدیکتر شدم، میل به نوشتن بیشتر و بیشتر شد و از دفتر خاطرات به یادداشتهای گاه و بیگاهی کشید که همگی محکوم به آتش بودند. کمی شعر کهنه و نو و سرانجام چند داستان کوتاه علمی-تخیلی که دو تایشان در مجلهی “دانشمند” به چاپ رسید. اینجا بود که دست تقدیر تلنگری به مسیر زندگیام زد. جمعه صبحی خواهرکم سر سفرهی صبحانه، نمایشنامهای از رادیو میشنود که با داستان چاپ شدهی من مو نمیزند. پیگیر قضیه میشوم و پس از عذرخواهی و تشکر و اعلام نامم به عنوان نویسنده در تیتراژ برنامهی هفتهی بعد، به نویسندگی برای همان برنامهی “رادیو تهران” دعوت میشوم. “حاج آقا نورمحمدی” رئیس گروه “مسابقات و سرگرمی” -که امیدوارم هرجا که هستند سالم و سلامت باشند- راه و رسم رادیویی نوشتن را استادانه و مهربانانه نشانم داد و مرا به یکی از نویسندگان ثابت برنامهی “تهران در شب چهارشنبه شبها” تبدیل کرد. حدود یک سال و نیم در خدمت ایشان بودم و بعد که بازنشسته شدند و تحت تاثیر تغییر رئیس سازمان صدا و سیما، رادیو تهران نیز “کن فیکون” شد، دیگر انگیزهای برای همکاری با گروه جدید در خود ندیدم. مدتهاست از رادیو بیخبرم ولی تاثیری که آن دوران بر زندگی و افکارم نهاد، فراموش ناشدنی است. پس از آن بود که به تشویق دوستان و حمایت خاص، ترجمه را نیز تجربه کردم. سواد انگلیسی ندارم ولی به لطف انبوه نرم افزارها و کتابهای لغتنامه، دست و پا شکسته، تعدادی مقاله و چند داستان کوتاه و بخشهایی از کتاب بلندی را که شاید هیچگاه چاپ نشوند، ترجمه کردم. از این میان تنها نمونه کارهایم، داستانهای “کوریدا” و “پدر روحانی، خاخام و خود شخص شیطان” است که با کمی ویراست در سایت آکادمی فانتزی منتشر شده است؛ شاید روزی دستی دیگر به سر و رویشان کشیدم و اینجا نیز قرارشان دادم.
دانشجوی حسابداریم، ولی همه کار کردم غیر حسابداری! عاشق رنگ سبزم و دیوانهی کوه و دشت و صحرا. زمانی کتاب میخواندم و امروز فیلم میبینم؛ منتظر تا کتابی نظرم را جلب کند. میکوشم خود باشم و گر به این مهم رسم، آرام از دست رفتهی خویش بازخواهم یافت.
باز هم بگویم؟
–
محمدرضا بهرامی حصاری (سوشیانس)
پانزدهم مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت
18 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed
1.
احسان | June 11, 2008 at 2:16 am
می خوام دورت بگردم ولی می ترسم سرم گیج بره بیافتم روی دستت
2.
Mehran Sarmad | August 6, 2008 at 11:15 am
بعد از خواندن دهها پست یک وبلاگ، خواندن «دربارهی من»ش صفای دیگری دارد. انگار که بعد از دیدن یک فیلم، قسمتهایی از پشت صحنه را برایمان پخش کرده باشند.
3.
kiosk | August 6, 2008 at 11:57 am
نوشته هاي كوتاه شما هميشه يكي از بهترين مطالبي است كه در لينك هاي تازه آپديت شده ام مي خوانم…هر چند هيچ وقت كامنتي نگذاشتم…چون بعضي نوشته ها فقط براي خواندن است نه جواب گفتن
موفق باشيد
4.
mimook | August 6, 2008 at 12:57 pm
این دفعه رو خوب بلند نوشتید.
کوتاه نوشته هایتان را میخوانم با لذت!!
5.
الهام | August 8, 2008 at 6:59 am
از روی نوشته ها، سن شمارو خیلی بیشتر از سن واقعیتون حدس میزدم…موفق باشین
6.
محبوب | August 10, 2008 at 2:59 pm
آرزوی موفقیت در روزهای آتی
7.
فرید ذاکری | August 11, 2008 at 10:16 am
حوصله ندارم بخونم! بعداً میخونم.
سر فرصت…
راستی، کاش «درباره»ات هم یک «کوتهنوشت»ِ دیگر بود. کاش…
8.
shahriar | August 31, 2008 at 7:51 pm
اصلا انتظار نداشتم اینگونه از تو بخوانم
برای من که از بقیه ی خوانندگانت به تو نزدیکتر هستم _خیلی دور خیلی نزدیک_ این نوشته خیلی شور انگیز بود
ای کاش ” کوته نوشت ” را زود تر به من می شناساندی
فکر نکن حرفهایم تمام شده اند بقیه را رودر رو به تو خواهم گفت
تنها می گویم دوستت دارم و آرزوی دیدن موفقیتت را
شهریار پسردایی
9.
Mory | September 1, 2008 at 10:07 pm
دیگه بر نمیگردی بیمس :”(
10.
علیرضا حسینی | September 6, 2008 at 4:26 pm
سلام
ببخشید، هر چه گشتم آدرس ایمیل شما را در وبلاگتان ندیدم
چرا همهچیز چپ چین است؟
وقتی لاگین هستید، به قسمت تنظیمان بروید و زبان فارسی را انتخاب کنید
settings
11. یکصد « کوتهنوشت | September 10, 2008 at 11:16 am
[...] درباره [...]
12.
مسیح بر کوه زیتون | January 20, 2009 at 8:54 am
ما هم متولد آدینه روز هستیم.
13.
saeed | April 10, 2009 at 11:23 pm
آدینه روزی بود، حدود ساعت هشت و نیم صبح که اولین ضربهی بیگناهیام را از دستان ماما و یا شاید هم پرستار -درست خاطرم نمانده!- نوش جان کردم و گریهای که هنوز نمیدانم از درد بود، از شوق بود، یا از چیزی دیگر، سر دادم. بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و شصت و سه؛
14.
مجتبي | April 14, 2009 at 4:43 pm
بابا فدايي داري به قول ما بچه هاي جزيره ايول به ولت
ايول ايول داش ممدو ايول
15.
محمد سليمي | July 25, 2009 at 1:41 am
سلام
خداروبخاطراينهمه استعداد كه دروجودارزشمندتوبه وديعه گذاشته شكركن.
هرازگاهي آدم!هايي هم پيدا ميشن كه ازسرلطف!حرفهايگرون!بهت بزنند اما توهمچنان شكرگزارباش كه
شكرنعمت،نعمتت افزون كند!
بهت سرميزنم
موفق باشي
16.
ساحل | July 28, 2009 at 11:36 pm
شما پیجی در 360 داشته اید زمانی؟ من یک سوشیانس در آن جا می شناختم. اگر شما نیستید من وکیل خوب برای مالکیت فکری سراغ دارم
17.
زری | August 3, 2009 at 8:20 am
سلام!
ع؟؟؟ بابا نوینسنده!!!! خیلی باحالی که پسر! امروز وقت کردم حسابی تو کوته نوشت بگردم!
امیدوارم موفق باشی
این روزها ادم با سواد کم پیدا می شود .
18.
زودیاک | October 27, 2009 at 8:51 pm
فکر کنم 50 درصد وبلاگتان را خواندم بس که آدم را پای کامپیوتر میخ می کند تازه فکر کنید مامانت هی صدات کنه بگه بیا شام بخور!!!
من هم هر از گاهی می نویسم اگر بشود گفت نوشته!