داستان کوتاه: قول
May 1, 2009
پسر خیلی جدی و محکم گفت: «نه! اینجوری فایده نداره… باز میشه همون آش و همون کاسه…»
دختر که چهرهاش از بار اندوه و پشیمانی، لحظه به لحظه تیرهتر میشد، خود را به آغوش پسر چسباند و گفت: «یعنی چی که فایده نداره؟ چیکار کنم که باورت شه؟ هر کاری بگی میکنم، فقط تو رو خدا تنهام نذار…» و بغضی که به گریهای بیصدا تبدیل شد.
پسر که میدانست هر وا دادن به لرزش چشمان دختر، ستونی است که از زیر سقف سنگین بالای سر خویش بیرون میکشد، با همان لحن پیشین ادامه داد: «خداوکیلی اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ شماها واسه من چارهی دیگهیی گذاشتید؟… اون مامانِ…» با عصبانیت باقی حرفش را خورد.
دختر سرش را به علامت تایید پایین انداخت و صدای نالهی مظلومانهاش بلند شد.
مرد جوان که سرگشتگی از هر ریزحرکتش نمایان بود، چون همیشه تاب نیاورد و گویی ناخواسته، دست پیش برد و چانهی دختر را گرفت و سر او را آهسته آهسته بالا آورد. «این آخرین باره هان! قولی بده که بتونی پاش وایسی! میتونی؟» و نه به بزرگواری که به بیچارگی…
دختر با هق هق گفت: «همهی زندگیم به همین بسته است. یا میتونم… یا میمیرم. به خدا قسم میتونم…»
پسر با لحنی خشک و بیاحساس: «قسم خدا به چه درد من میخوره وقتی…» و دنبالهی حرفش را به سکوت پی گرفت. نالهی دختر که به امیدی آنی، قطع شده بود، از نو جای خالی سکوت را پر کرد و سرگشتگی پسر را تکمیل.
برای خارج از شمار ترین بار، در چشمان اشکباری که به بوسههایش عادت کرده بود، خیره شد و نفسی عمیق کشید. با انگشت شست همان دستش، لبهای دخترک را لمس کرد و گفت: «اگه واقعا فکر میکنی میتونی شرایط رو درست کنی… اگه خیال میکنی میتونی یه جوری آب رفته رو به جوی برگردونی… اگه واقعا یه همچین چیزی شدنی باشه… قسم خدا رو نمیخوام. اگه راست میگی… [مکثی کرد و با شیطنت ادامه داد] به تار سیبیلت قسم بخور تا باورم شه!» و مهربانانه به روی دخترک که حیران از حرف معشوقش، جا خورده بود، خندید؛ نرمنرمک با سرانگشتانش اشکهایش را پاک و او را با شوخی و خندهی خویش همراه کرد.
وقتی دوباره چهرهی محبوبهاش به شادی و آرامش روشن شد، سر برگرداند و به دوردستها خیره شد تا دخترک درد ناباوری و یاس را در چشمانش نبیند، و به انتظار کشندهی ویرانی زیر آوار سقفی که حال تنها ستون باقیماندهاش، قامت نحیف خویش بود، پی نبرد.
Entry Filed under: داستانک. Tags: فایده, فریاد, قول, قامت, قسم, لمس, لب, لرزش, مهربان, مامان, محکم, محبوب, مظلوم, معشوق, نفس, چهره, ناله, چانه, ناباوری, چاره, نحیف, چشم, ویران, وکیل, یاس, کاسه, کشنده, گریه, پایین, پاک, پسر, پشیمان, آهسته, آوار, آب, آرامش, آش, آغوش, امید, انگشت, انتظار, اندوه, احساس, استیصال, اشک, بوسه, باور, تنها, تیره, تاب, تار, جوی, حیران, خنده, خواهش, خیره, خدا, خراب, خشک, داستان, داستانک, دختر, درست, دست, روشن, سقف, سنگین, سیبیل, سکوت, ستون, سر, شوخی, شیطنت, شادی, شست, علامت, عمیق, عادت.
16 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed
1.
دلزده | May 1, 2009 at 11:25 pm
نوشتههايتان را از گودر مي خوانم. تعجب كردم كه كوتهنوشت چرا اين بار كوته ننوشت!
ممنون ازنوشته هاتون..
2.
بیش فعال | May 2, 2009 at 1:04 am
آقا صحنه دار ننویس.
3.
محبوب | May 2, 2009 at 9:22 am
چقدر پر سوز و گداز بود
لذت بردم از چینش زیبای کلمات و استعاره ها
مرسی
4.
a minimalist in mairyland park | May 2, 2009 at 10:13 am
خوشم اومد
5.
فريبا | May 2, 2009 at 2:49 pm
با اسپايدر مرد اينجا رو شناختم
تازگيا به جمع خواننده هات اضافه شدم
فرصتي دست داد به ديدارم بيا…
6.
پروین | May 2, 2009 at 5:03 pm
خوب بود ولی توی مینیمال نویسی خیلی قوی تری
7.
Drago | May 2, 2009 at 6:12 pm
دوست ندارم اینو بگم ولی مینیمال هاتو بیشتر دوست دارم
8.
koromozome na maloom | May 3, 2009 at 4:18 pm
vayyyyiiii kheyli doostesh midashtam
9.
یه نقطهای | May 3, 2009 at 7:42 pm
زیبا بود . آفرین .
10.
sabahlar | May 6, 2009 at 8:25 pm
11.
Farshad Palideh | May 8, 2009 at 8:25 am
من کوته نوشته هات رو ترجیح میدم
راحت تر و سریعتر می خونم
12.
سهراب گل هاشم | May 11, 2009 at 2:27 am
سلام
با چند کاریکلماتور جدید به روزم
[گل]
13.
مسیح بر کوه زیتون | May 11, 2009 at 12:49 pm
واقعا قشنگ بود اما میتونست فوقالعاده بشه سوشیانت عزیز.
14.
JOJO | May 13, 2009 at 10:46 am
از اینکه تجربه خود را اینچنین دقیق اینجا خواندیم متحیر شدیم…. بسیار قلم شما را دوست میداریم و از نظر گذاشتن به دلیل ناتوانیمان در نگارش در مقابل قلم شما واهمه داشتیم لیک این بار از فرط هیجان جسارت نمودیم. موفق و پیروز باشید .
15.
نازنین | July 7, 2009 at 11:56 am
واقعا قشنگ بود
خیلی عالی بود
جدا ممنون
16.
shahriar627 | July 26, 2009 at 9:02 pm
man hosele nadaram ino bekhonam vali az nazarha maloome mali nist