سایه

June 26, 2008

سایه‌ام از نفس افتاده بود، وادارم کرد قدری بنشینم.

 

Entry Filed under: کاریکلماتور. Tags: , , .

5 Comments Add your own

  • 1. توکا  |  June 26, 2008 at 7:15 pm

    دیدمش .. کنار من نشست .. داشتم نفسی تازه می کردم .. عقب افتادم رفیق .

    Reply
  • 2. تراموا  |  June 26, 2008 at 10:00 pm

    اذیت شده خب بنده خدا

    Reply
  • 3. بهناز  |  June 26, 2008 at 11:37 pm

    چنگال فقر گلوبند مهربانی ست

    Reply
  • 4. بهناز  |  June 26, 2008 at 11:37 pm

    http://www.lahzehaa.blogfa.com

    Reply
  • 5. بهناز  |  June 26, 2008 at 11:38 pm

    تو را چگونه تو بنامم که بیش از خودم با منی

    Reply

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


خوراک کوته‌نوشت

Recent Posts

Top Posts

Recent Comments

Tags

آب امید انتخابات بهانه بوسه تنها تنهایی جواب حرف خانم خدا خواب خوب خوبی در درد دست دل دلتنگی دوست راه رنگ روز زندگی سر سنگین سکوت سیاه شب عاشق عشق فرق فکر قلب لذت مادر مرگ وبلاگ پا پر چشم کار کوته‌نوشت گل یاد

Blogroll

ناوردپرسی‌ها

Archives

تماس با من

bahrami@gmail.com

Blog Stats

Feeds